تبليغاتX
مهربون مثل ... خدا

مهربون مثل ... خدا

همه می خواهند بشر را عوض کنند ولی هیچ کس به فکر عوض کردن خود نیست ! تولستوی

زندگی ! زندگی در وجود ماست ...

 

ـ یکی از همین شبها وقتی رسیدم خانه ، نزدیک در یک بچه گربه از سرما کز کرده بود و در خودش

مچاله شده بود ، نزدیکتر آمد و تقریبا داشت می چسبید به من ، سریع رفتم داخل و در را بستم .

و تا مدتها به آن فکر می کردم ٬ به کز کردنش در آن سرما ...

ـ چقدر سادگی کودکان را دوست دارم و همینطور پاکی اشان را ٬ آیا در عمق چشمان کودک جز خدا

 چیزی می بینیم ٬ کودکان حس خوبی و القا می کنند ٬ وقتی با متین کوچولو بازی می کنم وقتی

 دوست دارم کنارش باشم انگار خدا را بیشتر حس می کنم ....... اکثر اوقات به کودکان فکر می کنم .

ـ مادری و دیدم که موهای دخترش را می بست و دختر بچه گریه کرد و دردش آمد ولی مادر همچنان

 به کارش ادامه داد و بچه تا مدتها گریه می کرد ومن متعجب ، آیا فقط برایش زیبایی مهم بود  که به

 ناله واشکهای دخترش بی اعتنا بود ؟!!! دلم به درد آمد ...

ـ در مترو ، پشت سرم صدای خانمی میامد که در حال حرف زدن همراه با گریه بود ، ناخودآگاه

ناراحت شدم از لحنش و گریه اش .... از اینکه کاری از من بر نمی آمد رنج می کشیدم .

 ـ سابق همیشه کتابی همراهم بود تا زمانی که به مقصد برسم می خواندم ولی مدتی است این کار

 را رها کرده ام و در عوض در طول راه فکر می کنم ، در این میان ناخودآگاه وقتی به همه و به اطرافم

مینگرم واقعیتی یا بهتر بگویم حقیقت پایداری نمی بینم ...

ـ باید ؟! ( به قول دوستم ) شب و روزم را بهم بدوزم تا وقت کنم برای کنکور بخوانم ، برای ارشد وقت

ندارم آنهم نه رشته ای که الان می خوانم بلکه رشته ای دیگر ...

ـ ای کاش آدمها همدیگر را درک می کردند ....

ـ چقدر دلم می خواست وقت داشتم تا بتوانم چند کتاب دوست داشتنی را بخوانم ولی تصمیم گرفتم

اگر وقتی یافتم بگذارم برای ارشد .

ـ به مرگ خیلی فکر می کنم ... مرگ این وفادار به سرشت آدمی که به قول سهراب سپهری " در سایه

نشسته است و به ما می نگرد  " ...

در این دنیای پر از نگرانــــــــــــی برای هــــــــــــــــــــیچ ٬ به این می اندیشم که روزی می آید که دیگر اثری

 از همین مکان های هر روزی یا همین ها که می میبینیم ... همین ها که احساس می کنیم و ...نیست

ـ خوب زیستن و عاشق شدن چه زیباست ..... کاش چنین شود .

می گویند وقتی آدم عاشق است همه چیز بیشتر معنا دارد . 

ـ تنها دریا نیست که می تواند آسمان را با تمام عظمتش در خود منعکس کند ، یک برکه به ظاهر کوچک

 هم می تواند ، حتی یک قطره هم می تواند ... تنها کافی است که زلال باشد ....

ـ یک نفر هست که همیشه مراقب است همیشه منتظره ٬ همیشه ...  

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 9:35 PM  توسط مسافر خدا  | 

سفر ....

 

قطار آرام آرام شروع به حرکت می کند و کم کم سرعتش زیاد میشود و من با این نوسان به فکر فرو

 می روم ...سفر مجال خوبی برای خوب اندیشیدن است .. آزاد و رها از هیاهوی زندگی ...آسودگی

 را با خود بهمراه دارد ... آری سفر را دوست دارم ...

آشنایی با افراد مختلف از فرهنگ ها و شهرهای مختلف . زنی که روبرویم است چشم از من

بر نمی دارد ، چهره شکسته و زحمت کشیده ای دارد ، به شوهر پیرش نگاه می کنم که آرام و

 سر به زیر است گویی از اینکه با چند زن در یک کوپه است معذب است . مردی که بخاطر مریضی

از بندر عباس به تهران آمده بود . با دیدن آن دو بخصوص پیرمرد و نیازش به استراحت رنج بردم و از

 کوپه بیرون آمدم ....در طول راه خسته که میشدم به مناظر خشک بیرون نگاه می کردم ، عظمت

 کوه ... یا کتاب می خواندم و یا می خوابیدم .

چقدر این فاصله گرفتن از آلودگی و هیاهوی برای هیچ ِ تهران را دوست داشتم .

با دیدن درختان نخل به وجد می آمدم .. هنوز هم عده ای وقتی قطار رد می شود دستی تکان

می دهند و چه لذت بخش است دست تکان دادن بچه ای از آن سوی قطار .. از آن کوپه بنا به دلایلی

کوچ کردیم ... وقتی از آن کوپه رد شدم و پیرمرد را که دراز کشیده و در حال استراحت بود دیدم به وجد

آمدم ... مردمان جنوب ... مردمی خوب و مهربان ، گویی سالهاست با آنها آشنایی ...

خوشحال از تجربه هایی ـ از هر نوع ـ که در حین سفر کسب کردم . تفاوت قشم  ـ بزرگترین جزیره خاور

 میانه و بزرگتر از چندین کشور جهان ـ و کیش ـ که قبلا رفته بودم ـ  را در جاذبه های طبیعی اش و در

 مردم خوبش می بینم  کیش بیشتر با بازارها و هتل های لوکسش و زرق و برقش و سایر امکانات

ساخت بشر جلب توجه می کند اما قشم ساده است و در عین حال با عظمت و زیبا . حتی باوجودی

که قشم به اندازه کیش لوکس نشده ولی همه به انگیزه خرید آمده بودند و خود جزیره برایشان بی

اهمیت بود و من دلم برای جزیره سوخت!

اما قشم تو را به دیدن جاذبه های طبیعی فرا می خواند به دیدن دریا و غروبش ٬ امواج ٬ جنگل ٬ مردمان

خوب ٬ گرمی آفتاب ... و همه ی اینها مجالی است برای در خود رفتن و تفکر .

 چقدر تلألؤ تابش خورشید بر دریا با شکوه است از طرفی دیدن  بطری و زباله هایی ازین دست ـ که

انسان نما ها در دریا پرت کرده اند ـ منزجر کننده .  با خودم می گفتم چرا  ؟!!! مگر می شود دریا را با

زباله دان اشتباه گرفت ؟!

زمانی که تهران رو به سردی می رفت در جنوب کشور گرمای داغ را حس می کردی .. گشت در

جزیره .... نشستن در قایق و دیدن غروب آفتاب  ...

 تلالو تابش خورشید بر دریا

 انعکاس خورشید در آبِ متلاطم ، اشکال هندسی متقارن سطح آب ٬ مرغان دریایی ، جنگلهای

 بی نظیر فرو رفته در آب ، جنگلهای حرّا ... دیدن ریپل مارک های ساحلی * ناشی از جزر و مد آب

 و ... جزایر کوچک دورافتاده .. همه زیبا بود ... ( در ادامه مطلب برخی از عکسهایی که گرفتم را

گذاشته ام .البته عکسها زیادتر از این است ولی اینجا مجالش نیست ).

 

وقتی در فروشگاه یا رستوران و ... بودیم یاد فیلم " my life without me " افتادم که می گفت

رنگها  و غذاها و ... هستند تا مرگ و از یاد ببرم و یا در سوپرمارکت هیچ کس به مرگ فکر نمی کند .

 

 سرانجام بازگشت ، چه غم انگیز ! هوای سرد تهران و هیاهوی برای ِ هیچ ...

* Ripple marks : چین های کوچکی که روی ماسه های ساحلی دریا ، ته دریا یا روی تپه های

ماسه ای و حتی توده های برف دیده می شود .

ـــــــــ

مدتی بود دغدغه ارشد و انتخاب رشته داشتم ولی شکر خدا امروز به یاری او و دو دوست خوبم

به نتیجه رسیدم .

ـــ

ما خود را محدود به تعلقاتی کرده ایم که خط پیوند کمرنگی با ما دارند !!!

ـ

سپاس می گویم ترا بخاطر همه چی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 10:17 PM  توسط مسافر خدا  |