گاهی فکر می کنم و نگران میشوم از اینکه وقتی به دنیای باقی روم می توانم چون حال با تو
گفتگو کنم و صدایت زنم ؟ این محبت میانمان باز هم خواهد بود ... می توانم محبوبم صدایت کنم ؟
می توانم به عشق تو گریه کنم ؟ با تو گفتگو کنم و ... ؟
جوابم و بعد از مدتها به گونه ای غیر منتظره دادی :
" اگر می خواهی در آن دنیا هم ٬ خدا به یادت باشد ٬ باید در این دنیا به یاد خدا باشی . "
.............................................................................................
ـ اگر علاقه ات واقعی است در جهت رضایتش گام بردار .
.....................................................................................................................
ـ ساعتی میزان خود شو تا شوی موزون خویش .
...............................................................................................
ـ تذکری که دادی از یادم نمی رود و باید بگویم چقدر خوشحالم از تذکرت ٬ چون زمانیکه
می خواهم به گونه ای رفتار کنم که تو دوست نداری این خواب در پیش چشمانم می آید
و مانعی برای عملی کردن خواسته ام می شود .
خدای مهربانم سپاسگزارم ... 
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/08/22ساعت
7:41 PM  توسط مسافر خدا
|
کاری نکنیم دلمان آشیانه شیطان شود .
در هر لحظه نبرد میان نیکی و بدی در قلب هر انسانی جریان دارد ـ نبرد بین فرشتگان و شیاطین ـ هر انسانی شیطانی با اوست که او را وسوسه می کند و شیطان دیگران هم با شیطان دیگری همدست و مشوق یکدیگر .
آیا کسی که با سعی و تلاش تمام می کوشد تا خانه مسکونی خود را از دسترس دزدان مصون نگهدارد و با هر وسیله ممکن راه نفوذ شر را می بندد ، چگونه نمی کوشد تا خانه قلب و جان خود را از دسترس دزد گوهر ایمان که سرمایه حیات جاودانه ی اوست مصون نگهدارد و راه نفوذ آن دزد عیار را به خانه دل ببندد ؟!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماه پیش قصد داشتم درباره شیطان بنویسم ( چند کتاب هم در این باره مطالعه کردم ) اما فرصت نشد تمام کتابهایی که می خواستم بخوانم ( باید به درس هایم بپردازم ) .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمان مرگم فرا رسیده بود ... احساس یاس و غم داشتم و مدام ازخداوند می خواستم تا دوباره فرصتی بدهد تا بهتر زندگی کنم و در این کشمکش بودم که چشمانم را گشودم و متوجه شدم خواب بودم . از آن زمان مدتی گذشت یک سال یا کمتر ، نمی دانم . دیشب لحظه مرگم فرا رسیده بود و من رو سیاه منتظر یک فرصت دیگر از خدای مهربان و بخشنده بودم در این کشمکش بودم تا وقتیکه چشمانم را گشودم و متوجه شدم خواب بودم .
به این خوابها اعتقاد دارم و اینکه همه ی اینها تلنگر است . وقتی در بیداری انقدر غرق می شوم که فرصت نمی کنم همه ی اعمالم را بسنجم تا بتوانم خوبتر باشم و خدا راضی باشد ( فکر می کنم اینکه بگویم وقت ندارم درسته اما باید وقتم و تنظیم کنم ٬ از طرفی ٬ هم باید به امور مادی پرداخت هم معنوی ) ، در خواب که روحم از این جسم مادی رها میشود تذکر داده میشود ، آنهم چه تذکری ( گوشمالی ) .
در دبستان ازل حسن تو ارشادم کرد بهر صیدم ز کرم لطف تو امدادم کرد
نفس بد طینت من مایل هر باطل بود فیض بخشی تو از دست وی آزادم کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/08/10ساعت
7:12 PM  توسط مسافر خدا
|