تبليغاتX
مهربون مثل ... خدا

مهربون مثل ... خدا

همه می خواهند بشر را عوض کنند ولی هیچ کس به فکر عوض کردن خود نیست ! تولستوی

یک پرسش و پاسخ .

 

گاهی  فکر می کنم و نگران میشوم از اینکه وقتی به دنیای باقی روم می توانم چون حال با تو

 گفتگو کنم و صدایت زنم ؟ این محبت میانمان باز هم خواهد بود ... می توانم محبوبم صدایت کنم ؟

می توانم به عشق تو گریه کنم ؟ با تو گفتگو کنم و ... ؟

جوابم و بعد از مدتها به گونه ای غیر منتظره دادی :

 " اگر می خواهی در آن دنیا هم ٬ خدا به یادت باشد ٬ باید در این دنیا به یاد خدا باشی . "

.............................................................................................

ـ  اگر علاقه ات واقعی است در جهت رضایتش گام بردار .

.....................................................................................................................

ـ ساعتی میزان خود شو تا شوی موزون خویش .

...............................................................................................

ـ تذکری که دادی از یادم نمی رود و باید بگویم چقدر خوشحالم از تذکرت ٬ چون زمانیکه 

می خواهم به گونه ای رفتار کنم که تو دوست نداری این خواب در پیش چشمانم می آید

 و مانعی برای عملی کردن خواسته ام می شود .

خدای مهربانم  سپاسگزارم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 7:41 PM  توسط مسافر خدا  | 

کاش میشد دل آدمها رنگ خدا بشه ...

 

کاری نکنیم دلمان آشیانه شیطان شود .

 

 در هر لحظه نبرد میان نیکی و بدی در قلب هر انسانی جریان دارد ـ نبرد بین فرشتگان و شیاطین ـ هر انسانی شیطانی با اوست که او را وسوسه می کند و شیطان دیگران هم با شیطان دیگری همدست و مشوق یکدیگر .

آیا کسی که با سعی و تلاش تمام می کوشد تا خانه مسکونی خود را از دسترس دزدان مصون نگهدارد و با هر وسیله ممکن راه نفوذ شر را می بندد ، چگونه نمی کوشد تا خانه قلب و جان خود را از دسترس دزد گوهر ایمان که سرمایه حیات جاودانه ی اوست مصون نگهدارد و راه نفوذ آن دزد عیار را به خانه دل ببندد ؟!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 ماه پیش قصد داشتم درباره شیطان بنویسم ( چند کتاب هم در این باره مطالعه کردم ) اما فرصت نشد تمام کتابهایی که می خواستم بخوانم ( باید به درس هایم بپردازم ) .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

زمان مرگم فرا رسیده بود ... احساس یاس و غم داشتم و مدام ازخداوند می خواستم تا دوباره فرصتی بدهد تا بهتر زندگی کنم و در این کشمکش بودم که چشمانم را گشودم و متوجه شدم خواب بودم . از آن زمان مدتی گذشت یک سال یا کمتر ، نمی دانم . دیشب لحظه مرگم فرا رسیده بود و من رو سیاه منتظر یک فرصت دیگر از خدای مهربان و بخشنده بودم در این کشمکش بودم تا وقتیکه چشمانم را گشودم و متوجه شدم خواب بودم .

 

 به این خوابها اعتقاد دارم و اینکه همه ی اینها تلنگر است . وقتی در بیداری انقدر غرق می شوم که فرصت نمی کنم همه ی اعمالم را بسنجم  تا بتوانم خوبتر باشم و خدا راضی باشد ( فکر می کنم اینکه بگویم وقت ندارم  درسته اما باید وقتم و تنظیم کنم ٬ از طرفی ٬ هم باید به امور مادی پرداخت هم معنوی ) ، در خواب که روحم از این جسم مادی رها میشود تذکر داده میشود ، آنهم چه تذکری ( گوشمالی ) .

 

در دبستان ازل حسن تو ارشادم کرد    بهر صیدم ز کرم لطف تو امدادم کرد

   نفس بد طینت من مایل هر باطل بود   فیض بخشی تو از دست وی آزادم کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 7:12 PM  توسط مسافر خدا  |