من آن خاكم كه عاشق ميشود ...
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر
باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه ، يا مشتي سنگريزه ، تهته اقيانوس ؛
يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره .
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند،
فقط خاك.
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد،
جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند.
اما اگر اين خاك، اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همين طور خاك باقي بماند،
اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد، سرش را بيندازد پايين و بگويد:
يا لَيتَني كُنت تُراباً. بگويد: اي كاش خاك بودم ...
اين وحشتناكترين جملهاي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اين كه حتي نتوانسته خاك باشد،
چه برسد به آدم! يعني اين كه...
خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد .
"عرفان نظر آهاری"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نفس چو محتاج شد ٬ روح به معراج شد چون در زندان شکست ٬ جان بر جانان رسید
پرده ی ظلمت درید ٬ دل به فلک بر برید چون ز ملک بود دل ٬ باز بدیشان رسید
" ابوعلی سینا "


