تبليغاتX
مهربون مثل ... خدا
















مهربون مثل ... خدا

همه می خواهند بشر را عوض کنند ولی هیچ کس به فکر عوض کردن خود نیست ! تولستوی

 بین رویدادهای تاریخی ارتباط تنگاتنگی وجود دارد . تکوین حکومت یزیدی و وقوع حادثه کربلا از همین گونه رویدادهای تاریخی است . نمی توان حرکت امام حسین (ع) را و واکنش تند و علنی ایشان را به مثابه واکنش شکل گرفته در مقطعی کوتاه  ظرف 20 سال ( 40 تا 60 هجری ) بینیم چرا که پیوستگی این رویداد با رویدادهای پیش بسیار قطعی است و

تحلیل این واقعه را باید در مجموعه حوادث پس از رحلت حضرت محمد (ص) پی جویی کرد . انقلاب کربلا اعتراضی تند علنی و تند اسلام ناب ٬ بر ضد اشرافیت مکه بود که در هیئت حکومت یزیدی تبلور یافته بود ، شکل گیری این نظام هم نه در زمان قدرت یافتن معاویه و نه عثمان و ... بلکه از زمان رحلت پیامبر شروع شد .

 در فتح مکه اشرافیت از رمق افتاد ، تنها بت ها به دست علی (ع) شکسته نشد بلکه نظام موجود مبتنی بر اشرافیت فرو ریخت .

در آخرین لحظات حیات پیامبر که در صدد طرح صریح مساله امامت بود تا درک و فهم ویژه او از اصل توحید و مجموعه تعالیم وحیانی – درک مبتنی بر عدالت – باقی بماند و امتداد یابد ، کسانی گفتند این مرد هذیان می گوید ! هنوز پیامبر از دنیا نرفته گفتند هذیان می گوید ! هنوز پیامبر را کفن و دفن نکرده شورای سقیفه تشکیل داده و از بین خود ابوبکر را انتخاب کردند ( و سخنان پیامبر را ( نه اینکه فراموش کردند بلکه ) ندید گرفتند )( ماراتنی است این سقیفه که یک پست را می توان به آن اختصاص داد ) . سقیفه و ماجراهایی که پس از رحلت پیامبر اکرم رخ داد همگی نشاندهنده بازگشت مردم به جاهلیت بود ... زحمات پیامبر کم کم داشت بکل محو می شد ، اسلام در خطر بود   بخصوص در دوران معاویه و یزید . /

*تجدید حیات ارزشهای اشرافی گام آغازین انحراف از خط رسالت

سال 61 هجری دو جریان متضاد روبروی هم قرار گرفتند از یک سو امام حسین (ع) در برابر نظام جوری که بر ضد رسالت انبیا عمل می کند به مبارزه بپاخاسته بود و از سویی دیگر یزید ، نواده ابوسفیان و حامل تمام ارزشهای اشرافیت قبیله ای عربستان .

گویی صف بندی جدید ، صف بندی پیامبر و ابوسفیان بود .

نمی توان ماجرای سال 61 هجری را جدای از نزاع اساسی و بنیادی تحلیل کرد که نیم سده جریان داشته و استمرارش به مجموعه عوامل تاریخی آن دوره مربوط است .

نزاع امام حسین (ع) و یزید را از تضاد اشرافیت با پیامبر اسلام و از تضاد و درگیری همه انبیای الهی با حاکمان ستمگر زمانشان نمی توان جدا دید .

دعوا بر سر تعطیلی فرایض عبادی نبود

چون مردم نماز می خواندند روزه می گرفتند ... عزم امام برای اجرای امر به معروف ، حساسیت او برای اجرای احکام عبادی اسلام نبود بلکه نادیده انگاشتن کامل اصول و آرمانها و ارزشهای دعوت جدید محمدی بوده .

یگانه اصلی که امام حسین (ع) به آن دعوت می کرد همان روح قیام پیامبر بود که اکنون یزید بر آن بود تا آن را بطور کامل نابود کند .

 امام حسین (ع) دیدند که معاویه و پسرش  دارند مکتب را از بین می برند ، اسلام را وارونه جلوه می دهند ، اسلام  آمده انسان درست کند ، نیامده قدرت برای خودش درست کند خطری که اینها داشتند این نبود که غصب خلافت کردند خطری که داشتند این بود که می خواستند اسلام را به صورت سلطنت در آورند . سیذ الشهدا دیدند اینها دارند مکتب اسلام را آلوده می کنند به اسم خلافت اسلام خلافکاری می کنند و این منعکس می شود در دنیا که خلیفه رسوا الله دارد این کارها را می کند ! حضرت سیدالشهدا برای خودشان تکلیف ( تکلیف الهی )می دانستند که قیام کنند و همه چیزش را برای اسلام داد  .  از سویی دیگر مردم کوفه نامه نوشتند و امام را فرا خواندن و این نوعی اتمام حجت بود . امام در همان حال نه با علم امامت بلکه به دلیل حضورش در متن رویدادهای حاکمیت علی (ع) می دانست که نامه نویسندگان از چه سنخ مردمی است و در عمل چه اتفاق خواهد افتاد ( همان مساله ای که امام علی (ع) پس از قتل عثمان با آن مواجه شده بود ).یکی از علل پذیرفتن دعوت کوفیان ( با توجه به آگاهی از پیمان شکنی ) احترام به دعوت مردم است .

*بدعت ، تحمیق ، اختناق و نیاز به روشنگری

بین 40 تا 60 هجری که معاویه بر سر کار بود بدعتهای فراوان در اسلام راه یافت

و مردم را عمیقا تحمیق کردند و از اسلام به دور . طرفداری از قضا و قدر در این زمان شدت گرفت ( عقیده به قضا و قدری که منافی اختار انسان باشد ) . کعب الحبار و تمیم داری ، این بازرگانان حدیث ، این مسائل را وارد جامعه اسلامی کردند و معاویه هم ترویج کرد .

ویل دورانت در تاریخ تمدن می نویسد:

«معاویه در کار دنیا ورزیده بود و به دین پایبند نبود و دین را پل کم خرجی می دانست که نمی باید میان او و تمتع از لذات دنیا حائل شود».

معاویه با داشتن چنین روحیه ای، بر مسند حکومت اسلامی تکیه زد و بدعتهای متعددی را در دین به وجود آورد؛ به گونه ای که یعقوبی در تاریخ خویش، حدود هفده مورد از بدعتهای وی را برمی شمارد مانند: گرفتن مال مردم به نام خودش، احداث پادشاهی در اسلام، خود بر صندلی می نشست و مردم پایین تر از او می نشستند و...

البته تمام این امور توسط وی، به نام دین انجام می شد. و چه زیباست سخن امیرالمؤمنین علیه السلام که می فرماید:

«فان هذا الدین قد کان اسیرا فی ایدی الاشرار یعمل فیه الهوی و تطلب فیه الدنیا»

یعنی: همانا این دین در دست بدکارانی اسیر گشته بود، که با نام دین به هواپرستی پرداخته و دنیای خود را بدست می آوردند . اما همین شخص، با نام دین به جنگ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رفت و در ظاهر نیز حضرت را شکست داد:

«با حربه قرآن معاویه، امیرالمؤمنین را شکست داد؛ با حربه قرآن، و الا چند دقیقه دیگر، چند ساعت دیگر اگر مانده بود، آثاری از بنی امیه باقی نمی ماند، لکن حیله کردند، قرآن آوردند که ما مسلم، شما هم مسلم..»

این برخورد، در دوران امام حسین علیه السلام و یزید، به اوج خود رسید. در زیارت اربعین می خوانیم:

«و بذل مهجتک فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلاله» یعنی: خون پاکش را در راه تو ریخت، تا بندگانت را از جهالت و گمراهی نجات دهد

آنچه در زیارت اربعین آمده، مبین این است که عده ای به خاطر جهل نسبت به اسلام ناب، و رفتن به سمت اسلام بدلی و غیر اصیل، منادی اسلام اصیل را به شهادت می رسانند. از این رو باید آنها را از این جهالت نجات داد. بنابراین تبیین این نظریه و شناساندن چنین اسلامی، کاری حسینی است؛ یعنی شناساندن همان اسلام معاویه و یزیدی که امروزه در قالب جدید و چهره آمریکاپسند، به بازار عرضه شده است. به همین جهت، شناخت دقیق این تفکر، کاری ضروری است

 چنین حزبی تماما کافر ولی متظاهر به اسلام

به دست یزید افتاد . در زمان امام حسن (ع) ماهیت واقعی این حزب هنوز آشکار نبود و مردم شناخت صحیحی نسبت به آنها نداشتند اما در طول 20 سال اختناق و کشتار و ... مردم نسبت به آنها بدبین شدند .

عراقیها از سیدالشهدا اول خوب استقبال می کنند ولی وقتی پای خطر پیش آمد کنار می کشند همانطور که خود سیدالشهدا فرموده است :

مردم بنده دنیایند ، دین را بر زبان دارند چندانکه زندگانی خود را با آن سامان آرند و چون آزمایش شوند ٬ دینداران اندک خواهند  بود .

سید الشهدا امام بود و مصلح دین ، می خواست بدعتها را از میان برد و سنت رسول (ص) را زنده کند و مردم دعوتش کردند و او قیام کرد . درست است به ظاهر خانواده پیامبر شهید شدند اما طولی نکشید مردم عراق پشیمان شدند و سپس نهضتها یکی پس از دیگری آغاز شد ، قیام توابین ، قیام مختار و ....انقلاب اسلامی ایران .

 *تحریف مفهوم دینداری در باور و اعتقاد امت اسلامی

معاویه توانست مسلمانان را متقاعد کند  دین داری در طاعت از خلفاست و بس و بهمین دلیل توانست برای یزید فاسق از مسلمانان بیعت گیرد . جامعه اسلامی چنان شد که پیامبر خبر داده بود ( زمانی بر امت من پیش می آید که از اسلام جز نام نماند و از قرآن جز نقش کلمات بر صفحه کاغد باقی نماند ) . معاویه پایتخت را شام قرار داد ، پیش از معاویه پایتخت اسلام مدینه بود،چون در پایتخت اسلام مسلمانان کشورهای اسلامی ، بعضی صحابه و تابعین را می بینند و چیزهایی درباره عقاید و احکام اسلام می شنوند اما در شام خبری نبود در نتیجه مسلمانان که به شام می آمدند ، می دیدند امیرالمومنین ( نماینده پیامبر ) یزید است که آشکارا شراب می نوشد . کار مسلمانان بدینجا رسید .

*انحراف در اصل خلافت در تاریخ اسلام

مبنای زیستن در اصل خلافت روشن است ، اهل سنت پایبند به شورا و انتخاب خلیفه از سوی مردم . اما شیعه معتقد است امری الهی است و امام از جانب خدا ورسول ، منصوص بود پس در اصل خلافت در تاریخ اسلام انحراف رخ داده . مردم ( بجز اندکی که امام را منصوص و معصوم می دانستند ) امام را خلیفه می دانستند مثلا امام علی (ع) را خلیفه چهارم می دانستند و با همین عقیده او را همراهی می کردند . مساله وصایت بیش از اصل امامت مورد اعتقاد مردم بود ، به وصایت علی (ع) معتقد بودند ، او را بعنوان خلیفه چهارم می شناختند و با او بعنوان معصوم رفتار نمی کردند .

سیدالشهدا به همه ما آموخت که در مقابل ظلم ، حکومت جائر چه باید کرد علاوه بر این آموخت ازقلت عدد نترسید ، عدد کار از پیش نمی برد ، کیفیت کار از پیش می برد .امام به ما آموخت اگر کیان اسلام را در خطر دیدید فداکاری کنید .

قیام امام حسین اسوه است یعنی حادثه ای نیست که در زمان خاصی  اتفاق افتاده و پرونده اش بسته شود ، فرا زمانی است دلیلش این است که ارزشهایی در آن مطرح شد واقعا ارزشهای زمانی نبود ، در زیارت وارث ، امام حسین (ع) از زاویه تاریخی و ارزش فراگیر و زمانی ، در ادامه مسیر انبیا مطرح می شود و وارث آنها تلقی می شود . این قیام الگوی قیامهای بعدی شد .

کسی که برای خدا کار کند شکست در آن نیست ولو کشته شود . حضرت سیدالشهدا کشته شدند لکن شکست خورد ؟ الان بیرق سیدالشهدا بلند است و یزیدی در کار نیست .

گزیده کتاب " دیدگاهها  " : دکتر زرگرنژاد – آیت الله سبحانی – شهیدی – علامه عسکری – حجت السلام واعظ زاده  و  گزیده کتاب قیام عاشورا در کلام امام خمینی (ره) .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 9:4 PM توسط مسافر خدا| |

 

سخن از یک انتخاب است : عالیترین تجلی وجودی نوع انسان ، معنی انسان ، فلسفه هستی انسان و درعین حال دشوارترین مسئولیت انسان .اما کدام انتخاب ؟ آدمی همواره در انتخاب است ، انتخاب شغل ، رشته تحصیلی ، همسر، دوست ، سرگرمی و....

اما نه ، اینجا عالیترین و دشوارترین انتخاب است ، انتخاب حقیقت و باطل . آنهم نه در میان جدلهای فلسفی ، علمی ، کلامی ، فقهی و فرقه ای ، که در میان آزادی و اسارت انسان ، انسانی در انتخاب " فاجعه " یا " فلاح " ، یعنی انتخاب " چگونه بودن " خویش ، آنهم به چه قیمت ؟ " بودن " یا " نبودن " خویش.

 قهرمان ماجرا در نقطه ای میانه ی فاجعه یا فلاح نیست تا به تعبیر مولانا با خود بگوید این کنم یا آن کنم ، او در قلب فاجعه وغرق در فاجعه است . فرمانده سپاه فاجعه ، سپاهی که ازکاخ فاجعه آمده تا بر کوخ خلق تاختن آورد و " در این شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل " که خلایق را در بر گرفته  ، چراغ هدایت را بکُشد و " کشتی نجات " را بشکند ، " خیمه گاه فلاح " را به فرمان " قصر فاجعه " به آتش کشد و شگفتا قهرمانی که فلاح را انتخاب می کند ، هموست ، همو که فرمانده فاجعه بود . باز برای تاکید بیشتر ، تشدید بیشتر ، " زمان انتخاب " – ظرفی که در آن انتخابی انقلابی ، آنهم با این عظمت ، تکوین می یابد – نه در آگاهی تدریجی و تامل و تجربه یک عمر که در یک " نیم روز " ، صبح یک روز ، روز عاشورا .

( ما هزاران حر داریم ، هزارها . نامشان بطور کلی توابین است . توابین همه اشان حرند اما با چند ساعت تاخیر .)

شخصیت این ماجرا شناخته شده و نزدیک و ملموس است چون فلسفه اساسی این ماجرا در آموزندگی آن است ، ارائه قدرت شگرف انسان در تغییر انقلابی خویش و نشان دادن معجزه ای خدایی که از آگاهی و اراده انسان عادی و حتی آلوده و وابسته سر می زند .

امام آزادی در لحظه ای که بر سر وی حضور می یابد تا شکوه شهادت شگفت وی را در بستر خاک خونین کربلا ، به وی تبریک گوید ، آگاهی و ذوق مادرش را در نامی که برای او برگزیده ستایش می کند : آفرین آفرین ای حر، تو در کنار خدا در زندگی این جهان و آن جهانت حری ، همچنانکه مادرت ، " حر"ت نامید .

عمل وی عبارتی است که نوع انسان را تعریف می کند و فصلی است که او را در میان تمام موجودات این جهان ممتاز میکند و حقیقت و رسالت آدمی را در طبیعت ، در تاریخ و در قبال خدا ، خلق و خود ، با فصاحت و بلاغت استثنایی بیان می کند آ نهم نه با مایه ذهن و لفظ که با "عشق " و با " خون " ، عبارتی که هر کلمه اش پاره ای از " بودن " اوست. اگر براستی عمق و دامنه این سخن امام صادق (ع) را بتوانیم ببینیم که " هر روزی عاشورا و هر زمینی کربلا و هر ماهی محرم است " بی درنگ در پی آن ، این حقیقت را احساس می کنیم که : " و هر انسانی ، یک حر " . هر عصری و در هر نسلی و هر نقطه ای از خاک ، که در آن انسان زندگی می کند خدا و طاغوت در چهره حسینی و یزیدی رویاروی هم می جنگند و انسانها را به یاری خویش می خوانند .

از یک سو لشکر طاغوت نعره می زند و از یک سو امامی که به انسان در تمامی عصرها و توالی نسلها ، این سوال را - با ندایی که تا انتهای تاریخ راه می کشد و به دیوار عالم می خورد و انعکاسش در جان فرزندان آدم می ریزد - طرح می کند که " هل من ناصر ینصرنی "  و تو انسان ، باید " انتخاب " کنی .

سه ره پیداست یا به خیل لشکر طاغوت پیوندی . به امید " حکومت ری " ، خیمه گاه آزادی و عدل را آتش زنی و برای جلب رضایت به اصطلاح " خلیفه رسول خدا " بر روی به حقیقت " خلیفه خدا "  شمشیر کشی و بر اجساد حقیقت اسب رانی و به طمع صله امیر المومنین ، ایمان را ذبح کنی و سرش را به پایتخت کفر سوغات بری و ناموس خدا را به زنجیر اسارت کشی و در بازار زشت فاجعه بگردانی و انگیزه ات را در این همه جنایت تنها اینکه به دستگاه قدرت تقرب جویی و آرمانت همه این که بر تخت ریاستی تکیه زنی که شرفت در زیر آن مدفون شده و با دستهایی ، در چرب و چرک دست آوردت چنگ زنی که تا آرنج بخون شهیدان آغشته است و یا تحمل این همه زشتی و دنائت از تو ساخته نیست .

بجای اینکه کرمی باشی که در " لجن خوشبختی " میلولد ، سفینه نجات می گردی و گنجینه ارزشهای انسانی را بر گُرده زمان می نهی تا حق پرستان فردا آنرا به میراث برگیرند ...

یا اینکه خود را در تب و تاب " حریت " به " خریت " می زنی و نگاهت را از دیدن دوردستها می دزدی و سرت را به خودت بند می کنی و پولهای جیبت را می شماری . بهر حال سه راه پیداست : " پلیدی  " ، " پاکی " و " پوچی " .این سه راهی است که پیش پای هر انسانی گشوده است . تا ایستاده ای هیچی ، با انتخاب راه " رفتن " ات ، " خود "ت را انتخاب می کنی ، معنی می شوی ، چگونه

" بود ن"ت شکل می گیرد ، آدمیکه با " تولد " " وجود " یافته است ، با " انتخاب " ماهیت می یابد ." به گفته هایدگر * انسان وجودی است که ماهیتش را خود می آفریند .

آرزوی حر این است که هم شغل خود را نگه دارد هم شرف خود را – آرزوی همه این است – به آخرین تلاش ، هر چند نومیدانه ، دست می زند تا شاید که چاره ای بیابد نزد فرمانده جنگ ، عمر سعد ، صحابی نامی پیغمبر، می رود . عمر سعد و حر هر دو در یک پایگاه اجتماعی اند و با یک وابستگی سیاسی و هر دو راه را از کاخ یزید تا تا یک گامی قتل حسین با هم آمده اند . حر ، نه به امید ، که به اشتیاق صلح با عمر به گفتگو می پردازد . عمر با لحنی که ویژه چنین شخصیتهایی است – عناصری با شخصیتی بی رنگ ، گرایشی ضعیف به خوش خویی ( یعنی مامورین ) که در حقارت وجودیشان که از ترس و طمع پر است ، هرگز مجال بروزی نمی یابد – به حر پاسخ می گوید : اگر این کار به دست من می بود چنین می کردم اما " امیر تو " ، عبیدالله بن زیاد از صلح سرباز زد ، و جز جنگ رضا نداد . ( در زیارت عاشورا لعنت بر عمر بن سعد است...چقدر فرق است میان این دو ...)

سپاه صد و اند هزار نفری یزید " خیل " ی از سایه ها ، عروسکهای خیمه شب بازی و وجودهای بی ماهیت و پوک و پوچ که فقط شماره اشان به حساب می آید ، همه تکرار یکدیگر ، همه یکنواخت ، بی محتوی ...

هر انسانی یک فلش است و حر صبح عاشورا فلشی به سوی یزید بود و ظهرعاشورا فلشی به سوی حسین .

حر میرود تا جان خویش را تیری کند و بسوی دشمنان بشریت ، هر چه دورتر افکند ، تا مرز حریت انسان ، فراختر گردد . افسر مغرور و سرکش نبردها ، دست بر سر نهاد که عظمت ، اینجا ، در خشوع است ، اعلام تسلیم و در خواست گذشت خواست . دعوت امام را که پیاده شو و لحظه ای بیاسای ، نپذیرفت . بی تاب آن است که باز گردد و به عمر فرمانده خویش خبر دهد که من نه دیگر بنده زور ، مزدور ظلم ، که انسانی آزادم .

حر، انسانی در انتخاب " فاجعه " یا " فلاح "  به قلم دکترعلی  شریعتی ( با اندکی تصرف ).

روحش گرامی و شاد باد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این وبلاگ را هم بخوانید :

http://abadyiat.blogfa.com/ ( ابدیت )

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت 8:51 AM توسط مسافر خدا| |

 

هو الحق

آنچه در این پست عرضه می شود سخن گرانبهای امام باقر (ع) است تقاضا دارم با تامل و دقت بخوانید و عمل کنید امید است که  همیشه مد نظرمان باشد  .

امام محمد باقر (ع ) : " گمان می کنید که چشمهای بینا و گوشهای شنوای ما همیشه همراه شما نیست؟ چه پندار نادرستی است . به خدا سوگند هیچ چیز ار کردارتان بر ما پوشیده نیست . پس ما را نزد خودتان حاضر بدانید و خود را به کار نیک عادت دهید و از اهل خیر باشید تا به همین نشانه و علامت شناخته شوید . من فرزندان و شیعیانم را به این برنامه فرمان می دهم . "

( بحارالانوار ج۴۶ ص۲۴۳)

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 2:7 PM توسط مسافر خدا| |

 

 امام سجاد (ع) " زیباترین روح پرستنده " تاریخ بشر است .

متن زیر گلچینی از کتاب " زیباترین روح پرستنده " به قلم دکتر علی شریعتی است ( البته با مختصر دخل و تصرف) و بخشی کوچکی از دعای بسیار زیبای صحیفه سجادیه ( دعای 47 ) است. پیشنهاد می کنم کل این دعا را که کمی طولانی است بخوانید نه شتابزده بلکه با دقت و تأنی . شاید روزی به امید خدا گلچین این دعا را طی پستی عرضه کنم .

امام سجاد (ع)  بخاطر سرنوشت تاریخی و اجتماعی خاص شیعه  که مبارزه با دستگاه حاکم بود و همچنین نداشتن هیچگونه وسیله جهاد و نیز نداشتن حق بیان و قلم برای دردهای اجتماعی ٬ شعارهای طبقاتی ٬ اجتماعی ٬ فکری ٬ خواستها و ایده آل ها ٬ اصول عقاید خودش و عرضه کردن اساسی ترین رنج ها و آرزوها بر خودش و دیگران ٬ فرم دعا را بعنوان وسیله جهاد و ارائه بیان و افکار اجتماعی ، رنج ها و دردها و  سرنوشت خاص شیعه ٬ گذشته اش ٬ مصیبت ها ٬ مظلومیت ها و جلادی ها که مجموعا سرنوشت تاریخی شیعه را در تاریخ اسلام شکل میداده ٬ همه آنها در متن دعای شیعی تجلی دارد . نیایش تجلی روح تنها و تنهایی است ، تنها و تنهایی به آن معنی که کسی دور افتاده باشد ، تنهایی به معنی بی کسی نیست به معنی جدایی است ....

بشنو از نی چون حکایت می کند    وز جدایی ها شکایت می کند ....

آدم هایی را دیده ایم که یا دعا می کنند و عمل نمی کنند و یا عمل می کنند و دعا نمی کنند ما اینها را دیده ایم اما زیباترین چهره ها را ندیده ایم که در اوج شعور و آگاهی و در اوج مسئولیت با فداکاری تا قله شهادت رفتند و در همان حال که الهام بخش شهامت و دلیری ، صبر و در اوج نبوغ و شعور بودند ، در همان حال هم عاجزانه و خاشعانه به خاک افتادند و در برابر معبود نیایش کردند

دعا در چهره مردانی  مثل علی ( ع ) زیباست که از شمشیرش مرگ می بارد و از زبانش عاجزانه ناله و از چشمش اشک ، این زیباست .

- خضوع و خشوع در برابر زیبای مطلق ... این واژه هیجان زده ام می کند با این واژه درگیر حسی وصف ناشدنی میشوم ...

پرستش موجب لطافت روح است ... لذت پرستیدن خاص انسان است .

در متن نیایش ، مکتبی است که تجلی گاه عشق و آگاهی نسبت به جهان و عرضه نیازهای بزرگ انسانی است .این کتاب ( صحیفه سجادیه ) ، وسیله چیز خواستن نیست آموزش است  که انسان را ، خدا را ، رابطه انسان با خدا را ، رابطه انسان در جهان را ، در زندگی را و به قول سارتر ، وضعیت انسانی را نشان می دهد .

زیبایی تعبیر ، موسیقی کلام ، لطافت کلماتی که انتخاب می کند مسائلی هستند که باید به دقت مورد مطالعه قرار گیرد ..

اگر روح بتواند در همه قدرت خویش ، در همه تسلط خویش و در اوج قهرمان بودن خودش و ذوالفقار داشتن اش ، در همان جا " سجاد " باشد ، آن است که عالی ترین چهره انسان را نشان می دهد امام از ارزشِ سپاسگذاری می گوید که نعمت بزرگی است که خدا به ما داده که اگر این نعمت را نمی داشتیم مثل حیوان بودیم .. امام سجاد (ع) بجای اینکه امر و نهی کنند وبگویند : شما باید در توحیدتان به اخلاص برسید و توحید خالص داشته باشید ، نه ، بجای این می گوید : " سپاس گذارم که ما را به اخلاص در توحید رسانده است ، و راهنمایی کرد ما را در اخلاص در توحید .

سپاس خدایی را که برای انسان زیباترین زیبایی ها و نیکی های وجود را ، آفرینش را عطا کرده ... خدا به ما همه چی داد و بعد فرمان داد تا میزان اطاعت ما را بیازماید و نهی کرد ما را تا سپاس ما را امتحان کند ( نهانا لیبتلی شکرنا ) از راه فرمانش مخالفت کردیم و به راه دیگری رفتیم ( مخالفنا عن طریق امره ) و بر پشت نهی ها و منهیات تاختیم ...( بعد از اینهمه نعمت که به ما داد ، امر کرد به اطاعت ، اطاعت نکردیم ... مخالفات و منهیات را بیشتر و زودتر از همه انجام دادیم ) اما به عقوبتش پیش دستی و سرعت نکرد ( فلم یبتدرنا بعقوبته ) بلکه با تأنی ، با فرصت و فراغت و تحمل از طریق رحمتش و کرامتش . (بل تانا برحمته تکرما ). و چشم انتظار ماند ( تا شاید برگردیم ) و با حلم بسیار منتظر شد ( تا شاید براه آئیم ) ( و انتظر مراجعتنا برافته حلما ).

و سپاس خداوندی را که این نعمت بازگشت از پلیدی و بدی را به ما داده ، این گریزگاه را داده . این نعمتی است که جز از فضلش سر نمی زند .

و لم یکلفنا الا وسعها ... جز آنچه را که در توانایی ما هست به ما تکلیف نمی کند . حمدا نسعد به فی السعدا ... بازگشت ، کمکی است برای ادای حق .....

دعا از زیر بار درفتن نیست دعا باید تاثیرگذار باشد در اخلاق و رفتارمان ، دعا دست روی دست گذاشتن نیست ، باید تمام تلاشت را بکنی ، دعا مکمل است ...

ـــــــ

ان الانسان لکفور

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 0:12 AM توسط مسافر خدا| |

 

ماه مهر برایم تداعی خاطراتی است ، خاطراتی تلخ و شیرین ! کاش می شد خاطرات تلخ از حافظه پاک میشد یا دست کم به فراموشی سپرده میشد ! با وجود این ، مهر را به ماههای دیگر ترجیح می دهم !  16 روز از ماه مهر گذشت ، 26 سال پیش درهمین روز پروردگارم از روح خویش بر من دمید ! و به من وجود بخشید و لطف کرد ، می توانستم هیچ باشم ! آیا سعی کردم هدف او از آفرینشم را برآورده کنم؟

 عده ای ازحیات ، از حی بودن ناراضی اند و آرزو می کردند کاش هیچوقت پا به عرصه وجود نمی گذاشتند و شکوه به خدا می برند ! مشکل از مبدا نیست ، این ماییم که خوب نزیستیم ! شکوه بیفایده است ، حال که هستی ، بیندیش که چه باید کرد ! حیات موهبت است ، او به تو ارزش بخشید ، در وجود تو پاره ای از وجود خداست این براستی هیجان انگیز و لذت بخش نیست ؟! ( آفرینش انسان را از گل آغاز کرد و سپس او را از عصاره ای از آب ناچیز و بی قدر آفرید سپس او را موزون ساخت و از روح خویش بر وی دمید و برای شما گوش و چشم و دلها قرار داد ، اما کمترین شکر نعمتهای او را بجا نمی آورید !) 26 سال پیش خدا یک نفر دیگر را به بهترین مخلوقاتش افزود ! چرا ؟  من هم باید هدف او را اجابت کنم ، می توانست یک نفر را به آدمیان اضافه نکند ! به آدمی ظرفیت داد اما این انسان ( همانطور که خودت گفتی "ان الانسان لکفور : انسان بسیار ناسپاس است ") بی ظرفیت است ! ظرفیت استفاده صحیح از اختیار را ندارد ! بیشتر مواقع خواسته هایش حیوانی و حتی از حیوان پست تر میشود ! اگر قرار بود فقط در حیوانیت خلاصه شویم انسان آفریده نمی شدیم ، باید فرق نهاد و تفکر کرد که چرا " من " آفریده شدم و چرا " انسان " آفریده شدم ؟

خدا لطف دیگری شامل حالمان کرد نعمت پیامبران و امامان . راه و روش آنها می تواند راهنمای ما باشد. _______

نزدیکی به تو چه لذتی دارد .... امیدوارم آنچنانکه شایسته است تو را بشناسم . سال پیش هدیه خواستم و تو لطفت را همچون سابق نشان دادی امسال نیز هدیه می خواهم ، امسال پر توقع شده ام .... بزرگترین و برترین هدیه ی جهان را خواهانم ....

چند سال پیش مطلبی در وبلاگ سابقم گذاشتم :

" اگر شما روی بگردانید خداوند شما را به گروهی غیر خودتان تبدیل می کند تا اینکه آنهامثل شما نباشند خدا انسان را آفرید می تواند بهترین یا بدترین موجود زنده باشد ! اکثر انسانها راحت طلبند و در عمل ٬ به خوبی رفتار نمی کنند خدا دوست دارد هدف خلقت صورت پذیرد ولی انسانها با اعمالشان این هدف را به تاخیر می اندازند و خدا تاریخ گذشتگان رو به ما تذکر میدهد ولی ما ...چشممان را به روی همه ی اینها می بندیم چون نفس راحت طلب است ... و این هشدار به ماست که اگر شما هم در وظایفتان کوتاهی کنید شما راهم می برد و گروهی دیگر می آورد ".

اما یادمان نرود خدا گفته  " به یقین " با سختی آسانی است ( الشرح – 5 ) پس با هر سختی ای لابه نکنیم و دچار یاس نشویم  ، کسی که به خدا ایمان دارد مایوس نمی شود . 

هر که در این بزم مقرب تر است        جام بلا بیشترش می دهند

بیشترین صفتی که در قرآن آمده ، غفورٌ رحیمٌ است ...

در آیات متعددی اشاره به ناسپاسی انسان شده ، ... و هنگامی که در دریا ناراحتی به شما برسد ، جز او ، تمام کسانی را که می خوانید فراموش می کنید ، اما هنگامیکه شما را به خشکی نجات می دهد روی می گردانید و انسان بسیار ناسپاس است ( الاسرا – 67 ). هنگامی که رنج و زیانی به مردم می رسد پروردگار خود را می خوانند و توبه کنان به سوی او باز می گردند اما همین که رحمتی از " خودش " بر آنها چشانید بناگاه گروهی از آنان نسبت به پروردگارشان مشرک می شوند ( الروم – 33 ) . حساب مردم به آنها نزدیک شده در حالیکه در غفلتند و رویگردانند ! هیچ یادآوری تازه ای از سوی پروردگارشان نمی آید مگر با بازی به گوش می دهند ! ( انبیا آیات 2-1 ).

وجود داشتن ما هم نعمتی است از جانب پروردگار ، باید شکر گزار بود و قدر دانست ...

پای بر سر خود نه دوست را در آغوش آر

تا به کعبه ی وصلش دوری تو یک گام است

گر ز خویشتن رستی با حبیب پیوستی

ورنه تا ابد می سوز ، کار و بار تو خام است

ـــــــ

بلاگفا چند روز است که مدام error می دهد ! از جمله " دیروز "!

 

نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 7:27 AM توسط مسافر خدا| |

 

بنام حق

*میلاد امام حسن مجتبی (ع) مبارک باد *

تقاضایم این است که این پست را  با صبر و حوصله ٬ تا به آخر ، به دقت بخوانید .

___

مدتی پیش رهنمود های امام علی (ع) را خوانده بودم و امروز که میلاد امام حسن مجتبی (ع) است فرصتی دست داد تا مجددا توصیه های مولایمان را بخوانم . سفارشات ایشان فوق العاده زیباست و بنده تنها خلاصه ای از بیانات ایشان را در اینجا نقل کرده ام ولی می بایست همه مطالب را با همان نظم گفتار ایشان خواند تا ارزش آن ٬ بیشتر نمایان شود . توصیه من به همه این است که حتما کل این وصایا را با دقت  بخوانید وسعی کنید عمل کنید . مطمئنا ضرر نمی کنید .

انشالله در فرصتهای آتی بخشهایی دیگر از این وصایا را نقل می کنم باشد که رستگار شویم .

___

آنچه پیش روی شماست ، سفارشات ، توصیه ها ،رهنمودها و آموزه های امیر المومنین علی (ع) به امام حسن مجتبی (ع) است نامه ای که حضرت مولا هنگام بازگشت از جنگ صفین ، در یکی از منازل بین راه خطاب به فرزندشان امام حسن (ع) نوشته اند و طی آن همه آنچه را که یک انسان برای زندگی در این جهان نیاز دارد مورد توجه قرار داده اند ولی این فقط ظاهر ماجراست ! در واقع مخاطب این وصایا ، ماییم ، تک تک ما .

سفارشات یک پدر است ، پدری که به راههای آسمان آشناتر است تا مسیرهای زمین .

___

تجربه عینی و آشکار من از بد عهدی و بی وفایی دنیا و طغیان و سرکشی روزگار از یک سو و آغوش گرم و گشاده آخرت ، از سویی دیگر ، وادارم ساخت که تمام هوش و حواسم معطوف خودم باشد ، لحظه ای چشم از خودم بر ندارم و به دیگری نسپارم . فهمیدم که من پیش و بیش از آن که مسئول مردمان باشم ، وظیفه دار خودم هستم و بر این دریافت ٬ عقل نیز صحه گذاشت و از افتادنم به دام هوای نفس بازداشت ...

وصیت و سفارش من به تو ٬ پروای از خداست و پای بندی به دستورات او و آباد ساختن دلت با یاد او ...

*سخنی که وظیفه نداری نگو .

* به راهی که بیم گمراهی می رود ، قدم مگذار که توقف در آستانه گمراهی بهتر است از سوار شدن بر امواج هولناک .

* مبادا که در راه خدا نکوهش ملامتگران دلت را بلرزاند ...

*در فهم دین بکوش .

* بدان دانشی که بکار نیاید مفید نیست و در آن دانشی هم که آموختنش شایسته نیست سودی نیست .( علمی که به اصلاح انسان منجر نشود گمراهی است ).

*ستم مکن ! همچنانکه دوست نداری بر تو ستم شود و خوبی کن همچنانکه دوست داری با تو خوبی کنند و آنچه برای دیگران زشت می انگاری ٬ برای خودت هم زشت بدان . از مردم بگذر ٬ آنسان که دوست داری از تو بگذرند  و نگو آنچه نمی دانی ٬ هر چند کم باشد آنچه می دانی و نگو آنچه را که دوست نداری درباره تو بگویند .

* بدان که خودپسندی ناپسند است و آفت عقل و خرد .

* در حد توان بکوش و آنگه که به مقصد و مقصودت رهنون شدی ٬ تا می توانی نسبت به پروردگارت خاشع و فروتن باش . بدان که پیش روی تو راهی است دور و دراز و سختی و مشقتی جانگداز . در این مسیر به تلاش و طلبی جانانه محتاجی و توشه ای که تو را به مقصد برساند بی آنکه پشتت را سنگین گرداند و به هوش باش که بیش از طاقتت بار بر نداری و بر پشت نگذاری چنانکه سنگینی اش تو را بیازارد و به ستوه آورد .

*بدان که بی شک تو برای آن جهان خلق شده ای نه این جهان . برای نبودن در این جهان نه برای بودن جاودان ، برای مردن نه برای زنده ماندن . و تو از مرگی گریزانی که هیچ گریزنده ای از چنگ آن خلاصی ندارد . مرگ از شکار خودش نمی گذرد و بی تردید به چنگش می آورد . پس مراقب باش که تو را در حین ارتکاب گناه ، نگیرد . به خودت وعده می دهی که ار آن گناه توبه می کنی اما مرگ ٬ میان تو و توبه ات جدایی می اندازد و این یعنی کمر نابودی خودت بسته ای .

*ای فرزند جانم ٬ مرگ را پیوسته در نظر بیار و مقصد این سفر شتابناک را به خاطر بسپار و ببین که پس از مرگ چه ها باید دید و به کجا باید رسید .که وقتی مرگ از راه رسید ٬ کمر بسته و حاضر به یراق و پا به رکاب باشی . نه اینکه مرگ ٬ ناگهانی و غفلتا در رسد و تو را در سیطره خویش بگیرد .

*اهل دنیا سگانی هستند که پیوسته پارس می کنند و درندگانی که مدام زوزه می کشند و با خشم و نفرت به یکدیگر یورش می برند . قدرتمندشان ، ضعیف تر را می بلعد و بزرگترشان بر کوچکتر سلطه می یابد . همگی چهار پایند . برخی پای بسته و عده ای لجام گسیخته . عقلهایشان را گم کرده اند و بر مرکب جهالت ، راهی جاده های نامعلوم شده اند . حیوانات بی زبان رها شده در سختی بیابان ، مشغول چریدن علفهای خسران و زیان . نه چوپانی که سروسامانشان دهد ونه شبانی که به چراشان برد . دنیا به کوره راهشان می راند و چشمشان را از روشنای هدایت می پوشاند...

*فرصت را دریاب پیش از آن که تبدیل به غصه و محنت شود ...

*خشم را جرعه جرعه بنوش و از بروزش چشم بپوش که من ندیدم شربتی تا بدین حد نیک فرجام و شیرین سرانجام .

*بهره تو از دنیا همانقدر است که برای آخرتت بکار می گیری . اگر بناست که به خاطر آنچه از دست داده ای ، ضجه بزنی ، سزاست که برای آنچه بدست نیاورده ای هم مویه کنی . از بوده ها پی به نابوده ها ببر . چرا که قضایا شبیه به یکدیگرند .

*انجام هر کار بد را به تاخیر بینداز چرا که هر زمان بخواهی می توانی در انجامش ، شتاب کنی .

___

منبع : نهج البلاغه .

و نیز می توانید به کتاب " وصایای امیر المومنین به امام حسن مجتبی (ع)  آیین زندگی "  ترجمه و توضیح : سید مهدی شجاعی ٬ مراجعه کنید .

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت 12:26 PM توسط مسافر خدا| |

 

ـ عنصر ترس و لرز نه به گناه ما بلکه به عظمت خدا مربوط است .

متن زیرگلچینی از نکات کتاب ترس و لرز است . 

درمقدمه کتاب ٬ بخش ایمان ٬ می توان خلاصه دغدغه کرکگارد را یافت ٬کرکگارد می گوید :" من ابراهیم نیستم" . اما مساله برای او این است که ابراهیم را توصیف کند ، او را بفهمد یا به عبارت دقیقتر بفهمد که نمی توان او را فهمید . مساله این است که باید با صداقت هرچه تمام تر مرزهای میان حیطه های گوناگون زندگی را مشخص کرد ، باید با صداقت هرچه تمام تر زندگی کردن تا پایان با اعتقاد مذهبی را دید . در اعتقاد زندگی کرد و ایمان را که شرابی است مرد افکن به چیز دیگری ، به آب بی مزه عقلانیت هگلیان مبدل نکرد .

در حالیکه قرمان تراژدی می تواند خود را بیان کند همسرایان و اشخاص دیگر را شاهد بگیرد ، شهسوار ایمان جز برای خدا و برای خویش عمل نمی کند . او از وساطت زبان سرباز می زند ، او نمی توانست سخن بگوید زیرا این به معنی ترجمه خویش به زبان است .

ایمان رابطه خصوصی با خداست ایمان یک شور است . این تصور که می توان از ایمان فراتر رفت غلط است . ایمان مستلزم زمان است و زمان می برد . ابراهیم هفتاد سال در انتظار پسرش زندگی کرد و سفر پر اضطرابش به سوی کوه موریه که باید او را در آنجا قربانی می کرد سه روز به درازا کشید . ایمان زمان را حذف می کند ، زمان متعارف را . ایمان وحدت زندگی است .

ما نمی توانیم زمان از دست رفته را باز یابیم مگر اینکه خودمان تغییر کنیم .

آزمون همان تعلیق اخلاق است ، ابراهیم در حین قربانی به اندازه سابق و حتی بیشتر فرزندش را دوست داشت . ابراهیم لحظه ای که می خواهد فرزندش را قربانی کند به لسان اخلاق باید از او متنفر باشد اما اگر براستی از او متنفر باشد ، می تواند مطمئن باشد که خدا این قربانی را از او نخواسته است در حقیقت ( قابیل و هابیل یکسان نیستند ) ابراهیم باید پسرش را با تمام وجود دوست بدارد و فقط در این هنگام است که می تواند او را قربانی کند . همین عشق او به فرزدش است که در تقابل پارادوکسیکال با عشقش به خدا عملش را به قربانی بدل می کند .

ما باید بیشتر مطیع اقتدار الهی باشیم تا مطیع داوری خود ، حتی اگر به نظر رسد پرتو عقل در غایت روشنی و بداهت ، خلاف آن را القا می کند .

اگر در بنیاد همه چیز خلائی بی انتها و سیری ناپذیر پنهان بود زندگی جز نومیدی چه بود ؟ اگر چنین بود ، اگر برخاستن نسلی در پی نسلی دیگر همانند برگهای جنگل بود ، اگر گذر نوع بشر از جهان همچون گذر باد از صحرا کاری بی اندیشه بود زندگی چه سان تهی و بی آرامش بود ، اما از همین روی چنین نیست .

موسی با عصای خویش به صخره نواخت اما ایمان نداشت .

خداوند با معجزه خویش ( فرزند بخشیدن ) محال را تحقق بخشیده بود و اکنون ( لحظه قربانی ) آن را نابود می کرد . این دیوانگی بود ؟! ابراهیم نخندید . چه بسا پدرانی که مرگ فرزندشان آنان را از هر امیدی به آینده تهی می کرد اما هیچ یک از آنان فرزند موعود نبودند چه بسا پدرانی که فرزند از دست داده بودند اما دست خدا بود که فرزند را گرفته بود . با ابراهیم چنین نبود ، سرنوشت فرزندش به همراه کارد به کف خود ابراهیم سپرده شده بود . او مضطربانه به چپ و راست ننگریست او می دانست قادر متعال است که او را آزمایش می کند . اگر ابراهیم شک می کرد ، اگر تصادفا گوسفندی می دید اگر خداوند اجازه می داد تا آن را قربانی کند در این صورت به خانه باز می گشت ، همه چیز همچون گذشته بود و بچه ای را نگه داشته بود ... اما چه اندازه تغییر کرده بود زیرا پا پس نهاندنش فرار بود . ابراهیم به لطف محال ایمان داشت زیرا هر محاسبه انسانی از دیرباز معلق شده بود .

آنکس که خدا را بدون ایمان دوست می دارد به خود می اندیشد اما آنکس که خدا را مومنانه دوست می دارد به خدا می اندیشد . ایمان پارادوکس زندگی است . با ایمان ، ابراهیم از فرزندش دست نکشید برعکس با ایمان او را بدست آورد . هیچ کس حق ندارد به دیگران بباوراند که ایمان چیزی پیش پا افتاده و آسان است درحالی که برعکس از همه چیز بزرگتر و دشوارتر است .

یکسره لذت بودن یا یکسره ترک بودن آسان است اما در یک زمان هر دو بودن همان چیزی است که جز به مدد خداوند میسر نیست . اگر کسی بخاطر دلزدگی از مالش می بخشد این ترک مایه مباهات نیست . نسل های بی شماری داستان ابراهیم را کلمه به کلمه از بر می دانستند اما چه تعداد از آن بی خواب شدند ؟! گویا فهمیدن هگل دشوار است اما فهمیدن ابراهیم چیز پیش پا افتاده ای است ! عظمت او در این بود که به خدا چنان عشق می ورزید که مایل بود بهترین چیز خود را برای او قربانی کند . آرزو وانهادن بزرگ است اما بر آن استوار ماندن پس از وانهادن آن بزرگ تر است . بدست آوردن امر ابدی بزرگ است اما بر امر زمانمند استوار ماندن پس از وانهادن آن بزرگ تر است .

تو به صد سال نیاز داشتی تا فرزند پیرانه سری را برخلاف هر انتظاری بدست آوری که تو بایستی کارد را پیش از نگاه داشتن فرزندت می کشیدی که در صدر سی سالگی از ایمان فراتر نرفتی .

هر کس به قدر توقع خود بزرگی یافت . یکی بواسطه قدرتش یکی بواسطه خردش و یکی بواسطه عشقش بزرگ بود .(( آن کس که با خویشتن نبرد کرد با چیرگی بر خویشتن بزرگ شد )).

ـ صفحه ۵۹ کتاب بسیار زیباست .

ــــــــ

ـ  " ترس و لرز " - سورن کرکگارد ( Søren Kierkegaard )

- از منظر تاریخی و الهیاتی نیاز است که نکاتی را عرض کنم . کتاب مقدس مسیحیان متشکل از 2 بخش است : عهد عتیق و عهد جدید .یهودیان کتاب آسمانی خود را تَنَخ می نامند که همان عهد عتیق مسیحیان است . عهد جدید را تنها مسیحیان قبول دارند ، مسیحیان علاوه بر آن عهد عتیق را هم قبول دارند . در عهد عتیق فرزندی که قرار است بدست ابراهیم ( ع ) قربانی شود اسحاق ( فرزند ساره ) است اما بنابر قرآن اسماعیل ( فرزند هاجر) است که قرار است قربانی شود . ( اینجا مجالش نیست  وارد این بحث شوم که چرا یهودیان چنین می اندیشند ) . چون کرکگارد مسیحی بود و مسیحیان عهد قدیم را قبول دارند او در کتاب بجای اسماعیل از اسحاق نام می برد . باید گفت یهودیان از ساختن کعبه بدست ابراهیم ( ع )  هم در کتابشان سخنی نگفته اند و اختلافات دیگری نیز وجود دارد که نیاز به ذکرش در اینجا نیست.

 

نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 12:44 PM توسط مسافر خدا| |

Design By : Night Melody