|
همه می خواهند بشر را عوض کنند ولی هیچ کس به فکر عوض کردن خود نیست ! تولستوی
|
به نام خداوند مهربان و بخشنده
قصد نداشتم پستی بگذارم اما این پست به بهانه ی ایمیلی است که از یکی از دوستان عزیز دریافت کرده ام، اشک ریختم و خواندم. انشاءالله پنج شنبه، هفتم اردیبهشت عازم حج هستم، سفری همانند مرگ. به میقات می رویم، کفن پوش شده و انشاءالله می خواهیم به دعوت حق لبیک گوییم (انشاءالله لبیکی با معرفت)، همه ی ماجرا داستان مرگ و رستاخیز است. إنا لله و إنا الیه راجعون ... پست های اخیرم و سکوت و نیافتن واژه، همه برای حال عجیبی است که تا بحال در زندگی حس نکرده ام. بیان آن سخت است و از قدرت واژگان بیرون... زبان حال می خواهد نه قال. همینقدر بگویم که می خواهم بمیرم، گم شوم، غرق شوم در هوای دوست، در حریم یار ...

متن ذیل نیز زبان حالی است که در قالب کلمات فروریخته؛ هرچند قدرت کلمات به قد و اندازه ی حال نیست و اساساً زیباترین حالات وصف ناپذیر است، دوست من، گفتی: «میخواستم نیکو برایت بنویسم اما اشک مجال فکر کردن و مرتب نوشتن را ساعتهاست از من ربوده.» نوشتی و نیکو نوشتی، اشک پاکت گویاست، گویای تمام حس و حالی که می خواستی بواسطه ی کلمات نشان دهی.
سلام من به مدینه
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند درکارش...
مهربان، امشب اولین شبی بود که بخاطر سوگ دخت نبی از خانه بیرون رفتم نوای دلنشینی بود "قرار بود قرار هم باشیم بی قرار دل غمگسار هم باشیم" و صدای ناله های خفیف پسران و دختران جوان ایران...یادم آمد که با خود چه وعده ها کرده بودم : وقتی پایم به مدینه برسد... وقتی بقیع را ببینم...هوس یافتن نشان او را کرده بودم نه هوس نبود سالها بود که در پی یافتنش نقشه ها کشیده بودم....نشد، نتوانستم، توانش را در خود نیافتم،زمین گیر شدم، خوابگرد شده بودم، بودم اما نبودم، می دیدم امانمی دیدم، می شنیدم اما.. توان پاسخ نداشتم...
4شنبه به وقت ایران اسلامی من روز پرواز فاطمه است، روز تنهایی علی، یتیمی زینب، دخترک مظلومو صبور...مهدیه، مهدیه ، مهدیه، چه نام زیبایی،مهدیه هنگامی که پایت را در سرزمین موعد بگذاری زمان زیادی از سوگ فاطمه نگذشته مهربان، خوب نگاه کن شاید رد پای پسر فاطمه را در بقیع ببینی و نشان فاطمه را بیابی، شاید صدای ناله های شبانه اش تو را به مزار فاطمه برساند.
مهربان زیر پایت را خوب نگاه کن مبادا بال فرشته ای را لگد مال کنی، مبادا از کوچه های بنی هاشم با پاهایت عبور کنی، غرق بوسه اش کن، کوچه های غربت علی را..غبارش را به تبرک سرمه چشمانت کن، آه مدینه...مدینه، مدینه... آسمان عجیبی دارد این شهر ماتم زده، با آسمان مشهد فرق دارد، خوب نگاهش کن، ستاره هایش گریه میکنند حتی وقتی میخندند...
دوست من حتما به بالای کوه نور، وعده گاه لیلی و مجنون سری بزن، غار حراء، وعده گاه نبی و حضرت دوست، لمس کن لحظه های ناب محمدامین را به وقت قربت
دلم برای مدینه تنگ شده، برای غربت مدینه، برای گشتن به دنبال نشانی، برای گم کردن خویش، برای غربت بقیع...
برای آسمان بقیع... آه، افسوس...
مرا ببخش مهربان!میخواستم نیکو برایت بنویسم اما اشک مجال فکر کردن و مرتب نوشتن را ساعتهاست از من ربوده
مهربان از خدای فاطمه تمنای دیداری با معرفت داشته باش من نیز همین آرزو را برایت خواهم کرد
به امید سفری با معرفت
***
آه شریعتی عزیز، چه زیبا می نویسی مسحور قلمت هستم، کتاب «حج، زیباترین روح همبستگی» تحلیل حج از منظر ایشان است؛ زیباست. گاه در میانه ی خواندن، اشک پرده ای شیشه ای میشود و از پس آن، کلمات دلنشین تر. هر یک از اعمال حج، رمز و نشانه است. از قصد حج تا میقات و احرام، ساختمان کعبه، ...
میروی و شوق کعبه بیداد میکند. به کعبه نزدیک میشوی، سرازیر میشوی و جمع یکرنگ همچون سیلی به سوی آن جاری است و تو قطره ای!
قدم به قدم نزدیک تر می شود
فرود می آیی قدم به قدم
و عظمت
همیشه عادت کرده ایم در فراز، در حرکت به سوی بلندی به عظمتی رسیم، بویژه وقتی عظمتی خدایی است.
اینجا هرچه از بلندی فروتر آئی به خدا نزدیک تر می شوی
یعنی در فروتنی و خشوع است که به شکوه و جلال می رسی
و شاید نیز رمزی از سرنوشت آدمی است، فرو شدن در خاک و سر برآوردن در برابر خدا.
همه چیز نابود شدنی است جز آنچه روی به او دارد (کل شیء هالک الا وجهه)
....حج کن، جاری شو ....
به نام خداوند مهربان و بخشنده
همه چيز با کندن از خودت، از زندگيت و ازهمه تعلقاتت آغاز ميشود ... تحت تعقیبی، سایه به سایه! تو فراموش میکنی، خصلتت است اما او در کمین است. مرگ را می گویم! پس مردن را تمرين کن، پيش از آنکه بميري، بمير. "بمیر پیش از آنکه بمیری"
البته نه مردنی از این دست:
ما خویشتن را برای مردن آماده می کنیم، مردن با این حسرت که زندگی نکردیم. «نان و شراب» اینیاتسیو سیلونه ( ص58)
... یاریم ده ...
۹۱/۲/۱
همهمه بود و ازدحام، سر بلند کرد، گردابی سفید! روبرویش کعبه بود؛ کعبه! دیگر هیچ نفهمید، از خواب بیدار شده بود!
خوب نگاه کن، بارش عشق را می بینی؟ ذوب شو، در عشق سامان گیر، سراپا عشق شو ...
در دلم شور و غوغایی بپاست ...
***
حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرند.
و سرمایه های ماورایی هر كس به اندازه ی حرفهاییست كه برای نگفتن دارد...
دكتر شريعتي (روحش قرین رحمت)
دلتنگیهای آدمی را
باد ترانهای میخواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده میگیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته میماند.
سكوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده.
در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.
سکوت سرشار از ناگفته هاست، مارگوت بیکل با صدای احمد شاملو.

گاه این سکوت مسیری برای بزرگ شدن و رشد است.
به نام یگانه ی بی همتا
از آن روز که فهمیدم قراره بریم دلم ضعف رفت یعنی راستش یه چیزی شبیه به ضعف؛ دستپاچه و بی قرارم. هر چی زمان میگذره تب و تابم بیشتر میشه. اصلاً بیخود دست آویز این واژگان حقیر میشوم ... هر چقدر بیشتر فکر می کنم بیشتر به حقارت واژگان پی میبرم چرا که از بیان حالِ این روزهای من قاصرند! اساساً واژه از بیان بهترین و زیباترین حالات روحی قاصر است. اصلاً این سکوت عجب چیزی است...
یخ آب میشود در روح من،
در اندیشههایم.
بهار،
حضور توست.
بودنِ توست .
«مارگوت بیکل»
***
دو شبه که توی تراسِ می خوابیم، درازکش روی به آسمون ... عجیب تفرجگاهی است. همین باعث شده که چندین بار از خواب پریده و فرصت دیدار زیباییها را از دست ندهم.

صبح دوست جون گفت: دیشب توی خواب حرف میزدی! گفتم: آره، چشمامو باز میکردم هردفعه آسمون یه شکل بود، فوق العاده.
حالا هردفعه حواسم است که بی صدا ذوق کنم.
چند وقت پیش محمدمتین می گفت بابا من جوجه می خوام، این حرفِ متین من و برد به وقتی که اندازه ی او بودم. خیلی سال پیش .... منم دوست داشتم حیوون داشته باشم. مثلاً جوجه، اردک، یادمه همیشه دوست داشتم میمونِ کوچولو و پنگوئن هم داشته باشم. توی همه ی اینها فقط اردک و جوجه نصیبم شد. یادمه با چه وسواس و دقتی نگهشون میداشتم اما به هر تقدیر مردند. با چشمانی اشکبار به خاک سپردمشون حتی خوب یادم است که اسمشونو روی کاغذ نوشتم و روی به اصطلاح قبرشون گذاشتم و تا چند وقت به این صحنه نگاه می کردم و غصه می خوردم. به این ترتیب دیگر هیچگاه نخواستم شخصاً حیوانی از این دست داشته باشم و نگهداری کنم. با محمدمتین از اینها گفتم، نمی دونم چقدر قانع کننده بود؛ کنجکاوی و تجربه ی دست اول، خصلت آدمی است اگرچه تجربه تلخ و مضر باشد!
چند روز مانده به عید خواهرم با ماهی کوچولوی قرمز وارد خانه شد. دوباره خاطرات زنده شد گفتم چرا خریدی می میره. تا چند روز وقتی صحنه ی چرخیدن ماهی توی تُنگ و می دیدم دلگیر می شدم، حس اینکه اسیرش کردیم ناراحتم می کرد. دوست داشتم بدونم درست فکر می کردم یا نه.
اما حالا کلی باهاش رفیق شدم! فکر می کنم تنها کسی که توی خونه به فکرِ این کوچولوئه منم شایدم چون من به فکرشم همه خیالشون راحته! از آن روز اول خیلی ترسو بود قبلاً هم تجربه ماهی داشتن داشتیم اما این با آنها فرق داشت. تا کنارش می رفتی فرار می کرد. اما الان خیلی بهتر شده یکمی تغییر کرده. حواسم بهشه، یک روز درمیون آب تنگ و عوض می کنم روزی دو بار غذا می دهم. حالا هروقت کنار تنگ میرم خودشو کنترل میکنه تا با دیدنم فرار نکنه، اما هنوز هم احتیاط میکنه، موجود دوست داشتنی و باهوشیه! یکبار داشتم ظرف میشستم، صدایی توجهم و جلب کرد، خدای من صدای دهان ماهی بود، لب آب آمده بود دهانش و باز و بسته می کرد و با این کار سروصدای دلنشینی ایجاد شده بود. جلو نرفتم تا نترسه، از این کارش خوشم میاد!
دیروز خونه ی مامان بزرگ بودم، تنها بود تا در و باز کردیم، کلی خوشحال شد. شب با خیال راحت خوابید. هروقت اونجا میرم خودم و جای مامان بزرگ میذارم و از اینکه پیرزن توی خونه شب رو تنها سپری کنه غصم میگیره. سه روز در هفته تنهاست. دوست داشتم فردا هم پیشش باشم و از تنهایی درش بیارم اما باید برم قم! امروز با خودم میگفتم کاش دانشگاهم تهران بود! شبهایی که کنارشم، با تمام وجود، تنهایی و ترسش و نیازشو به همدم درک می کنم اما دوری راه، درس و مشغله و گاهی تنبلی و غفلت موجب میشه روزهایی هم که امکانش هست رو از دست بدهم. اما مگه انسان ها چقدر فرصت دارند همدیگر و ببینند و با هم باشند!!! حداقل کاری که می تونم انجام بدهم سهیم شدن شبهای زندگیم با پیرزنی ناتوان و خمیده است که از اطاقی به اطاق دیگر رفتن رمق از پاهایش می گیرد. دیشب می گفت خدا هرچی بهم داده ازم گرفته. از درد دست و پاهاش گفت، میخواستم بگم مامان بزرگ خیلی از جوونای این زمانه اگه به سن شما برسند اوضاعشون از شما خیلی بدتره، یکیشم خودم!
صبح با صدای قل قل کتری بیدار شدم، دیدم بساط صبحانه را آماده کرده. وقتی دید بیدار شدم بهم گفت «من همسن شما بودم، جوون که بودم دوست داشتم دنیامو بدم یکی بیدارم نکنه و مثل شما بخوابم اما انقدر کار داشتم که نمیشد بخوابم و باید صبح زود به ناچار بیدار میشدم اما الان که می تونم بخوابم، خوابم نمیبره و صبح زود عادت دارم بیدار شم.»
وقتی اومدم خونه، یه نگاهی به دوست کوچولوم کردم، دیدم متوجهم شده و منتظرمه. رفتم کنارش دستی براش تکون دادم و یکم قربون صدقه اش رفتم و غذاشو دادم. دیگه به اسیری و مردنش فکر نمی کنم، عجب!