تبليغاتX
مهربون مثل ... خدا
همه می خواهند بشر را عوض کنند ولی هیچ کس به فکر عوض کردن خود نیست ! تولستوی
 

مدفن حضرت فاطمه ( س ) مخفی است ....

 همیشه از غربت فرزاندانش می گویند اما فاطمه (س) غریب ترین است ....عجیب آسمان به شدت

گرفته بود !

 ... فاطمه ( س ) در عمر کوتاه مدتشان الگویی بزرگ برای بشر شد ٬  اما چقدر تاثیر پذیرفتیم ؟

 اصلا چقدر از ایشان یاد می کنیم ؟

ــــــــ

علی سرش را گذاشته بود بر دیوار خانه تو .... چه شبی بود .... از علی خواستی که تو را شبانه دفن کند و مقبره ات را از چشم همگان مخفی بدارد . می خواستی به دشمنانت بگویی دود این آتش ظلمی  که شما برافروخته اید نه فقط به چشم شما که به چشم تاریخ می رود و انسانیت تا روز حشر از مزار دردانه خدا ٬ محروم می ماند . چه سند مظلومیت جاودانه ای ! چه انتقام کریمانه ای ! .....

اما همیشه خشک و تر با هم می سوزند ٬ مومنان و مریدان آینده تو نیز اشک حسرت ..... خواهند ریخت . گم کرده خواهند داشت ...

ـــــــ

فاطمه یک زن بود آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد . خواستم از بوسوئه تقلید کنم ٬ خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی ٬ از مریم سخن می گفت : هزار و هفتصد سال است که همه سخن وران عالم درباره مریم داد سخن داده اند . هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران در شرق و غرب ٬ ارزشهای مریم را بیان کرده اند . هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه اشان را بکار گرفته اند .... اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها در طول قرن های بسیار ٬ به انداره این یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :

<< مریم مادر عیسی است >>

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم . باز ماندم : خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست . خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد ( ص ) است دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست . خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است دیدم که فاطمه نیست . خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست . نه اینها همه هست و این همه ٬ فاطمه نیست ....

                                                                               فاطمه ٬ فاطمه است .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 کشتی پهلو گرفته ـ سید مهدی شجاعی

فاطمه ٬ فاطمه است ـ دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 6:26 PM  توسط مسافر خدا   | 

 

هو الحق

این چند روز ٬ به وضوح می بینم که مورد امتحان های مکرر تو واقع می شوم .

وقتی عجله می کنم و قضاوت می کنم بلافاصله با نشان دادن عکس آن شرمنده

می کنی می خواهی بگویی سر عهدت بمان ؟ ولی این شرمندگی هم ناگوار است و

هم لذت بخش ....

خدایا وقتی خواسته ای دارم و مشتاق رسیدن به آن و... تو برآورده می کنی

ناگهان خوشحالی زایدالوصف فروکش می کند !

 ـــ دست و پا زدن در تضادها هم عالمی دارد ! ـــ

وقت امتحانات و نمره گرفتن و ... ، بیشتر از هر موقع یاد امتحانات تو می افتم .

این نمره ها و امتحانات و خوشحالی و غم حاصل ازآن خیلی سریعتراز آنکه فکرش را

بکنی تمام می شود . وقتی به یاری خدا در امتحانات موفق شدم و خوشحال ، به این

فکر می کردم که امتحانات خدا را چطور می گذرانم ؟ آیا رضایت خدا

حاصل می شود یا فقط این منم که تا به خواسته ام می رسم بال در می آورم ؟!

تو هر لحظه امتحان می کنی تا بیشتر از قبل خودمان را به خودمان بشناسانی

تا اگر هوشیار باشیم پند بگیریم . شاید یکی از نتایج امتحانهای تو محک صبر است

یاد داستان خضر و موسی افتادم ...

کاش بتوانیم به صفات تو نزدیک بشویم ، ... کاش بشود در امتحانات تو سربلند باشیم .

کاش بتوان گوشه ای از توجهات تو به خودمان را قدر بنهیم ، کاش .

اگر نمی توانیم ، حداقل ناسپاس نباشیم !

تو خیلی خوبی همه جا خوبیت را به رخ می کشی آنقدر خوبی که واژه ها برای

گفتن از تو بی قدرند . خدایا خوبیت را همیشه به یادم بیاور . نگذار غفلت حجابی

میان من و تو ایجاد کند .

________

تو واقعی تر از هر چیز توی این دنیایی .

خدایا

تو شگفت انگیزی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 11:31 AM  توسط مسافر خدا   | 

 

دلــــــــــــــــــــــم گرفتـــــــــــــــــــــــــه ... هر شب نفرت و اشک و دعا و فکر و ... سرما ٬ ویرانی ٬ گرسنگی تشنگی ٬ درد ٬ یتیم ٬ کودک ٬ مادر ... کاش از من کاری بر می آمد .... کاش از این زندگی هر روزی بیرون می آمدم کاش مفید می بودم ٬ کاش دیگران بی تفاوت نبودند .... بی تفاوتی !! آره بی تفاوتی .

یکی از آلودگی حرف زد و دیگری گفت چقدر وضع هوا بد است و آن یکی گفت قراراست بچه ها بدون ماسک مدرسه نیایند و دیگری گفت اگه راست می گویند خودشان ماسک دهند و دیگری گفت تو این وضعیت بجای رسیدن به مردم خودمان  به غزه کمک می کنند .... ! ( ما انسانیم و آنها هم از نوع ما ٬ چطور می توان بی تفاوت بود ؟! چطور میشود به کودکان و مردم آن دیار کمک نکرد ٬ سرمای زمستان ٬ نیاز به ابتدایی ترین وسایل ٬ کمبود و یا نبود امکانات در غزه ٬ تمام نقاط حساس را نشانه گرفتن ٬ بچه های تنها و .... خیلی دردآور است  ) ـ چقدر هم کمک ها به دستشان می رسد ! ـ

 آن یکی گفت راستی در غزه چه خبره  ؟!!!! و من غرق در فکر ٬ صدایم زدند متوجه نشدم ...

 قابل توجه بی خبران که ازم پرسیدند " راستی در غزه چه خبره " ؟ !!!

در غزه جز ویرانی و خون و درد و آه و گریه و بی امکاناتی و ... چه بگویم ؟ یکی می گفت اسرائیلیها مثل حیوان می مانند و من گفتم حیوان ؟!! حیوان از این قیاس شرم دارد ... شاید شما هم تصاویر جنایتهای تروریست ها را دیده اید ٬ خیلی دردآور است .... بعضی ها خیلی بی تفاوتند دلم به درد آمد ٬ از کریسمس می گویند اما ...

برای مردم فلسطین دعا کنید ٬ 

کل یوم-کل ارض-کربلاست

درنوارغزه عاشورابه پاست

 امسال محرم با حملات به غزه شروع شد  ٬ من به این مساله خیلی فکر می کنم ....ــ می گویند آدم در سختی به جایی می رسد ٬ سختی یک امتحان است ....

ـ ای کودکان غزه ٬ ای مردم غزه ٬ هر روز برایتان دعا می کنم ... به امید پیروزی حق بر باطل .

ــــــ

خدایا ما را به خودمان وانگذار

ــــــ

خیلی مشغولم فرصت بروز کردن نداشتم .

نمی خواستم بروز کنم ولی دلـــــــــــــــم گرفتـــــــــــــــــه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 11:33 PM  توسط مسافر خدا   | 

 

ـ یکی از همین شبها وقتی رسیدم خانه ، نزدیک در یک بچه گربه از سرما کز کرده بود و در خودش

مچاله شده بود ، نزدیکتر آمد و تقریبا داشت می چسبید به من ، سریع رفتم داخل و در را بستم .

و تا مدتها به آن فکر می کردم ٬ به کز کردنش در آن سرما ...

ـ چقدر سادگی کودکان را دوست دارم و همینطور پاکی اشان را ٬ آیا در عمق چشمان کودک جز خدا

 چیزی می بینیم ٬ کودکان حس خوبی و القا می کنند ٬ وقتی با متین کوچولو بازی می کنم وقتی

 دوست دارم کنارش باشم انگار خدا را بیشتر حس می کنم ....... اکثر اوقات به کودکان فکر می کنم .

ـ مادری و دیدم که موهای دخترش را می بست و دختر بچه گریه کرد و دردش آمد ولی مادر همچنان

 به کارش ادامه داد و بچه تا مدتها گریه می کرد ومن متعجب ، آیا فقط برایش زیبایی مهم بود  که به

 ناله واشکهای دخترش بی اعتنا بود ؟!!! دلم به درد آمد ...

ـ در مترو ، پشت سرم صدای خانمی میامد که در حال حرف زدن همراه با گریه بود ، ناخودآگاه

ناراحت شدم از لحنش و گریه اش .... از اینکه کاری از من بر نمی آمد رنج می کشیدم .

 ـ سابق همیشه کتابی همراهم بود تا زمانی که به مقصد برسم می خواندم ولی مدتی است این کار

 را رها کرده ام و در عوض در طول راه فکر می کنم ، در این میان ناخودآگاه وقتی به همه و به اطرافم

مینگرم واقعیتی یا بهتر بگویم حقیقت پایداری نمی بینم ...

ـ باید ؟! ( به قول دوستم ) شب و روزم را بهم بدوزم تا وقت کنم برای کنکور بخوانم ، برای ارشد وقت

ندارم آنهم نه رشته ای که الان می خوانم بلکه رشته ای دیگر ...

ـ ای کاش آدمها همدیگر را درک می کردند ....

ـ چقدر دلم می خواست وقت داشتم تا بتوانم چند کتاب دوست داشتنی را بخوانم ولی تصمیم گرفتم

اگر وقتی یافتم بگذارم برای ارشد .

ـ به مرگ خیلی فکر می کنم ... مرگ این وفادار به سرشت آدمی که به قول سهراب سپهری " در سایه

نشسته است و به ما می نگرد  " ...

در این دنیای پر از نگرانــــــــــــی برای هــــــــــــــــــــیچ ٬ به این می اندیشم که روزی می آید که دیگر اثری

 از همین مکان های هر روزی یا همین ها که می میبینیم ... همین ها که احساس می کنیم و ...نیست

ـ خوب زیستن و عاشق شدن چه زیباست ..... کاش چنین شود .

می گویند وقتی آدم عاشق است همه چیز بیشتر معنا دارد . 

ـ تنها دریا نیست که می تواند آسمان را با تمام عظمتش در خود منعکس کند ، یک برکه به ظاهر کوچک

 هم می تواند ، حتی یک قطره هم می تواند ... تنها کافی است که زلال باشد ....

ـ یک نفر هست که همیشه مراقب است همیشه منتظره ٬ همیشه ...  

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 9:35 PM  توسط مسافر خدا   | 

 

قطار آرام آرام شروع به حرکت می کند و کم کم سرعتش زیاد میشود و من با این نوسان به فکر فرو

 می روم ...سفر مجال خوبی برای خوب اندیشیدن است .. آزاد و رها از هیاهوی زندگی ...آسودگی

 را با خود بهمراه دارد ... آری سفر را دوست دارم ...

آشنایی با افراد مختلف از فرهنگ ها و شهرهای مختلف . زنی که روبرویم است چشم از من

بر نمی دارد ، چهره شکسته و زحمت کشیده ای دارد ، به شوهر پیرش نگاه می کنم که آرام و

 سر به زیر است گویی از اینکه با چند زن در یک کوپه است معذب است . مردی که بخاطر مریضی

از بندر عباس به تهران آمده بود . با دیدن آن دو بخصوص پیرمرد و نیازش به استراحت رنج بردم و از

 کوپه بیرون آمدم ....در طول راه خسته که میشدم به مناظر خشک بیرون نگاه می کردم ، عظمت

 کوه ... یا کتاب می خواندم و یا می خوابیدم .

چقدر این فاصله گرفتن از آلودگی و هیاهوی برای هیچ ِ تهران را دوست داشتم .

با دیدن درختان نخل به وجد می آمدم .. هنوز هم عده ای وقتی قطار رد می شود دستی تکان

می دهند و چه لذت بخش است دست تکان دادن بچه ای از آن سوی قطار .. از آن کوپه بنا به دلایلی

کوچ کردیم ... وقتی از آن کوپه رد شدم و پیرمرد را که دراز کشیده و در حال استراحت بود دیدم به وجد

آمدم ... مردمان جنوب ... مردمی خوب و مهربان ، گویی سالهاست با آنها آشنایی ...

خوشحال از تجربه هایی ـ از هر نوع ـ که در حین سفر کسب کردم . تفاوت قشم  ـ بزرگترین جزیره خاور

 میانه و بزرگتر از چندین کشور جهان ـ و کیش ـ که قبلا رفته بودم ـ  را در جاذبه های طبیعی اش و در

 مردم خوبش می بینم  کیش بیشتر با بازارها و هتل های لوکسش و زرق و برقش و سایر امکانات

ساخت بشر جلب توجه می کند اما قشم ساده است و در عین حال با عظمت و زیبا . حتی باوجودی

که قشم به اندازه کیش لوکس نشده ولی همه به انگیزه خرید آمده بودند و خود جزیره برایشان بی

اهمیت بود و من دلم برای جزیره سوخت!

اما قشم تو را به دیدن جاذبه های طبیعی فرا می خواند به دیدن دریا و غروبش ٬ امواج ٬ جنگل ٬ مردمان

خوب ٬ گرمی آفتاب ... و همه ی اینها مجالی است برای در خود رفتن و تفکر .

 چقدر تلألؤ تابش خورشید بر دریا با شکوه است از طرفی دیدن  بطری و زباله هایی ازین دست ـ که

انسان نما ها در دریا پرت کرده اند ـ منزجر کننده .  با خودم می گفتم چرا  ؟!!! مگر می شود دریا را با

زباله دان اشتباه گرفت ؟!

زمانی که تهران رو به سردی می رفت در جنوب کشور گرمای داغ را حس می کردی .. گشت در

جزیره .... نشستن در قایق و دیدن غروب آفتاب  ...

 تلالو تابش خورشید بر دریا

 انعکاس خورشید در آبِ متلاطم ، اشکال هندسی متقارن سطح آب ٬ مرغان دریایی ، جنگلهای

 بی نظیر فرو رفته در آب ، جنگلهای حرّا ... دیدن ریپل مارک های ساحلی * ناشی از جزر و مد آب

 و ... جزایر کوچک دورافتاده .. همه زیبا بود ... ( در ادامه مطلب برخی از عکسهایی که گرفتم را

گذاشته ام .البته عکسها زیادتر از این است ولی اینجا مجالش نیست ).

 

وقتی در فروشگاه یا رستوران و ... بودیم یاد فیلم " my life without me " افتادم که می گفت

رنگها  و غذاها و ... هستند تا مرگ و از یاد ببرم و یا در سوپرمارکت هیچ کس به مرگ فکر نمی کند .

 

 سرانجام بازگشت ، چه غم انگیز ! هوای سرد تهران و هیاهوی برای ِ هیچ ...

* Ripple marks : چین های کوچکی که روی ماسه های ساحلی دریا ، ته دریا یا روی تپه های

ماسه ای و حتی توده های برف دیده می شود .

ـــــــــ

مدتی بود دغدغه ارشد و انتخاب رشته داشتم ولی شکر خدا امروز به یاری او و دو دوست خوبم

به نتیجه رسیدم .

ـــ

ما خود را محدود به تعلقاتی کرده ایم که خط پیوند کمرنگی با ما دارند !!!

ـ

سپاس می گویم ترا بخاطر همه چی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 10:17 PM  توسط مسافر خدا   | 

 

هنگام سپیده دم خروس سحری     دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آینه صبح          کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

***

زایش ... تولد روحانی ... تولد دوباره  و ...

چقدر خوب است که همگام با افزایش سن ، رشد عقلانی و روحانی نیز داشته باشیم

 ٬ خوب زندگی کنیم . راستی اگر نسبت به قبل تفاوت چشمگیر نداشته باشیم آنوقت

روز تولد بیشتر دلگیر است تا شادی آور !

***

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

ـ زنده یاد قیصر امین پور

ـــــــ

مدتی است وقتی به فکر فرو می روم و به آدمها و از جمله خودم می نگرم دلم

برای خودم و همه آدمها می سوزد ... دلیلش ؟ بماند .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صبح با زنگ تلفن از خواب پریدم و ... سر درد گرفتم !  چند وقتی میشود که برای امروز

لحظه شماری می کردم  و  تصمیم داشتم روز خوبی و داشته باشم اما احساس کردم

 سردرد بنای ناسازگاری گذاشته و روزم و دارد خراب می کند ! حتی تصمیم گرفتم دانشگاه

نروم ولی با خودم گفتم نه٬ نباید امروز ضایع بشود و خدا را شکر همه چی خوب پیش رفت .

( یاد قانون جذب و راز و ... افتادم ) .

احساس می کنم بهترین هدیه را اول از همه خدا داد ولی چند روز قبل . (سورپرایز کرد ....! )

هر چقدر تشکر کنم باز هم کمه .

ـــــ

واقعا استاد ادیان هند و متون ادیان به زبان خارجه ۳ در این ترم ٬ یک موهبت است .

 از این بابت بسیار خشنودم .

ــــــ

از "دیدی" که امروز کامنت گذاشتند ـ ولی آدرسی نگذاشتند ـ  و تبریک گفتند ممنونم .

   غافلگیر شدم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 7:39 PM  توسط مسافر خدا   | 

 

امام علی ( ع ) : چقدر پندها بسیارند و پند پذیران چه اندک اند !

***

آدم بر زمین هبوط کرد تا عشق بیاموزد و شیطان را نیز خدا آفریده بود تا عشق آدم به ظهور برسد

نه آنکه عاشقی بداند . او اهل عشق نبود چرا که تا با امری خلاف عقل خویش مواجه شد گردن از

 طاعت معشوق پیچید و حکم عقل گرای خویش را گردن نهاد و پیروان شیطانی نیز همه چنین اند .

شهید سید مرتضی آوینی .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند وقتیست که سحرها و وقت اذان صدایی می آمد و من دلم می سوخت ....

 صدای یک خروس !

اما صدایش خیلی عجیبه خیلی ٬ یک صدای گرفته و بهتر بگویم دل آدم را کباب می کند .

اما امرور همچنان که داشت با همان صدایش تسبیح خدا را می گفت ایندفعه بجای اینکه دلم برایش

 کباب شود ناخودآگاه یاد خود افتادم . با شنیدن صدایش یادم افتاد که این موجود با این

 صدایش بموقع تسبیح می گوید و .... اما ....

نمی دانم اما من و خیلی به فکر فرو برد . راستش ... به آن موجود غبطه خوردم ...

ــــــ

چند وقتی بود دلم خیلی گرفته بود یک مساله ای پیش آمده بود و سوالهایی از خدا داشتم و ...تردید !

ودوست داشتم جواب سوالهایم را بدهد و امروز خوشحال شدم جواب تک تک سوالهایم را به وضوح داد .

از این موضوع یک درس هم گرفتم ...هیچوقت نباید مایوس شد مطمئن باشید جواب می دهد ٬ فقط

 یک مقدار صبر لازم است ...

خدایا شکرت

ـــــــــــــــــــــــــــ

 خدا صابران را دوست دارد ٬ صبر پیشه کنیم در همه مراحل ... این صبر خیلی مهمه بهش خیلی

 نیاز دارم . خدایا به هممون صبر عطا کن .

آمین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 6:33 AM  توسط مسافر خدا   | 

 

امام علی (ع) : هیچ هدایتی جز یاد خدا نیست .

***

 جاذبه خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی به رفتن . عقل به ماندن می خواند و عشق به

رفتن .... و این هر دو را خدا آفریده است تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عشق و عقل معنا

شود .

شهید سید مرتضی آوینی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ابیاتی از مولانا که حال و هوای ماه رمضان دارد ....

 این دهان بستی دهانی بازشد

تا خورنده لقمه های راز شد

 صرف بستن دهان مطرح نیست ، می توانی از همین الان دهانت را ببندی اما هیچ اتفاقی

 نخواهد افتاد تو بارها و بارها آن را امتحان کرده ای چه روزها را که در گرسنگی به سر برده ای

 اما مزه هیچ لقمه رازی را در زیر زبانت حس نکرده ای ! بلکه بیشتر گرسنه تر و گرسنه تر هم

 شده ای! بیشتر آرزوی غذا کرده ای!

 منظور این است : پیاده شدن از نفس و رها ساختن آن و گرنه نخوردن و نشنیدن و ندیدن ...

 به خودی خود هیچ تاثیری نخواهد داشت .عارفان می گویند برای یافتن خداوند شما می بایست

 ناپدید شوید ، می بایست رفته باشید ، باید تهی گردید باید به آن درجه از آگاهی برسیم که

 ماهیت واقعی نفس را درک کنیم .

 منظور مولانا تسلیم مطلق خداوند شدن ، رسیدن به بی نفسی و رها کردن کامل شتر .

چند خوردی چرب شیرین از طعام

امتحان کن چند روزی در صیام

این به اختیار ماست که کی بیدار گردیم و یا اصلا بیدار نگردیم ! رویا ها و آرزوهای فریبنده

 خواب ما را سنگین تر کرده است . از همین رو بیداری به درازا می انجامد ! بعضی ها

 اعتقاد دارند که هفتاد سال عمر و زندگی به این کوتاهی برای کامل شدن کافی نیست

و به زمان بیشتری نیاز است اما این تنها یک بهانه است ، چرا که با این شکل از زندگی

و روندی که در پیش گرفته ایم حتی هزاران سال هم کافی نخواهد بود .

چند شب ها خواب را گشتی اسیر

یک شبی بیدار دولت بگیر

 گر تو این انبان ز نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

تا تو تاریک و ملول و تیره ای

دان که با دیو لعین هم شیره ای

این بیت نشانه های صحیح پیاده شدن را آشکارا نشان می دهد و به من و تو گوشزد

 می کند اگر احساس ملامت کردی ، اگر دیدی تیرگی ها همچنان در دلت باقی مانده

 بدان که همچنان در اسارت نفسی . حقیقت زمانی حس می شود که انسان به یکباره

نفس را ترک کرده باشد . نفس همچون دیوار است ، همانند یک پرده که میان انسان و

حقیقت قرار گرفته . منظورش نابودی و رسیدن به پوچی نیست بلکه از رسیدن به یگانگی

صحبت می کند .

طفل جان از شیر شیطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن

جدا شدن از آرزوها مقدمه رهایی از نفس است و رهایی از نفس آغاز اتصال با حقیقت .

لقمه تخم است و برش اندیشه ها

لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها

فقط کافی است برخلاف عادت هایمان قدم برداریم روزه همین را می خواهد ،

آگاهی لحظه به لحظه از خداوند .

روزه می خواهد که مراقب صادرات و واردات خود باشیم ، چه در خوردن ، چه در شنیدن ،

 چه گفتن و چه در اندیشیدن .

ــــــــــــــــــــــــــ

خلاصه ای از مطلب الماس های مولانا ـ برای خواندن کامل آن : مجله موفقیت ، شماره 149

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 11:50 AM  توسط مسافر خدا   | 

 

 امام علی ( ع ) : امکان گناه نیافتن ٬ خود نعمتی است .

***

اگر توانستید جنازه من را به دست بیاورید آن را به روی مین های دشمن بیندازید تا اقلا جنازه من

کمکی به حاکمیت اسلام کرده باشد ٬ انشاءالله .

( آخرین دست نوشته شهید وزوایی ) .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند وقت پیش که رفتم انقلاب و تو کتاب فروشی ها رو سرک می کشیدم ٬ از میان کتابها یک کتاب و

کشیدم بیرون به نام " نامه های خط خطی " نویسنده اش را می شناختم ولی هیچ شناختی نسبت

به این کتاب نداشتم . چون از سبک نوشته هایش خوشم میامد برای دوستم خریدم . مدتی گذشت

دلم پیش کتاب بود و فرصت نمیشد بخرم تا اینکه چند روز پیش خریدم . دیشب شروع کردم به

خواندن ..... هر چی جلوتر می رفتم هیجانم بیشتر می شد تا اینکه طاقت نیاوردم و یک قسمت کوتاه از

نوشته (۱) رو که بسیار تاثیرگذار بود برای چند تا از دوستانم فرستادم .

خوشحال بودم که آنها هم خوششان آمده و پیشنهاد کردم کتاب و حتما بخوانند .

در مورد سبک نوشته های ایشان باید گفت ٬ ساده و صمیمی ٬ آشنا ٬ فوق العاده با احساس و تاثیرگذار

و باید ذکر کرد که شاید اگر این کتاب و بخوانید بگویید این ها رو که می دانستم و چقدر ساده است ٬

ولی آنقدر زیبا و با احساس بیان کردند ٬ مخصوصا صفحات خالی در کنارهر نوشته اش که جا برای نامه

های ما گذاشته جذابش کرده .

هممون خیلی مسائل و می دانیم اما چقدر پایبندیم ؟!... مطالب همین کتاب و می دانیم اما غافلیم و

 فراموشکار ٬ بعضی اوقات همین نوشته های به ظاهر ساده معنای عمیقی دارند و می توانند یک تلنگر

 حسابی برامون باشند .

وقتی کتاب و می خواندم احساس و افکار متفاوتی به ذهنم هجوم آورد بعنوان مثال : کاش به

گذشته های دور بر می گشتم و جور دیگر می زیستم . خوب می بودم . و عشق او چنان وجودم و فرا

می گرفت که خودم و فراموش می کردم ...

یکی از فواید همیشه به یاد خدا بودن این است که مراقب خودت هستی و جز خوبی نمی توانی انجام

دهی .

ـ-------

(۱) ـ بخش کوتاهی  از کتاب : هر گاه بندگان من ٬ از من درباره من بپرسند بگو که من نزدیکم .

( بقره / ۱۸۶ ) .

همش به این آیه فکر می کنم . این آیه مثل رازه . یه راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم . آخر رگ

 گردن نزدیک ما نیست ٬ درون ماست . قسمتی از ماست . به این آیه فکر می کنم و دلم هرّی می ریزد.

انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد . یک چیز دوست داشتنی و قشنگ . خدایا این چیزی که توی

 رگهای من می گردد ٬ تویی ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا سپاسگزارم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیشنهاد :

 " نامه های خط خطی " و حتما بخوانید و اگر مایل بودید احساستان را بگویید .

نامه های خط خطی ـ عرفان نظرآهاری ـ چاپ اول ۱۳۸۲ ـ چاپ نهم ۱۳۸۷ .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 9:32 AM  توسط مسافر خدا   | 

 

مطمئن باشید ما در سرپرستی شما کوتاهی نمی کنیم و شما را از یاد نمی بریم .

اگر جز این بود ، دشواری ها و مصیبت ها بر شما فرود می آمد و دشمنانتان شما را

ریشه کن می کردند .

پس تقوای خدا پیشه کنید و ما را برای رهایی بخشیدن از فتنه ای که به شما روی آورده

 یاری نمایید .

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 12:55 PM  توسط مسافر خدا